صفات واجب و ممكن خلاصى يافته ، افعال و صفات جميع اشياء را محو افعال و صفات الهى داند و هيچ صفتى به خود و ديگران منسوب ندارد و نهايت اين خرابات مقام ذاتست كه ذوات را همه محو و مطموس در ذات حق يابد
« وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ »
.
و نيز خراباتى آنست كه از خودى فراغت يافته خود را بكوى نيستى در باخته .
شبسترى گويد :
خراباتى شدن از خود رهائى است * خودى كفرست گر خود پارسائى است
كه سالك ناسك به ترك رسوم و عادات و قيود احكام كثرات گفته ، از خود رهائى و خلاصى يابد و خودىخود را مطلق باز گذارد زيرا خودى كه عبارت از اضافهء فعل و صفت به خود باشد كفر است زيرا در اين صورت حق را پوشيده باشد و اظهار غير نموده .
شاعر گويد :
تا تو پيدائى نهانست او ز تو * تو نهان شو تا كه پيدا آيد او
تا تو خود بينى نبينى دوست را * از خودى شو محو و بنگر آن لقاء
و خرابات كه مقام وحدتست از جهت آنكه مرتبت محو و فناء نقوش و اشكال است از جهان بىمثالى است و منزه از جميع صورتست ، خواه حسى و خواه مثالى و خواه خيالى ( شرح گلشن راز ص 262 - مقدمهء گلشن ص 55 ) .
شبسترى گويد :
خرابات از جهان بىمثالى است * مقام عاشقان لاابالى است
و خرابات كه مقام وحدتست ، ايشان را مرغ جان است .
و گويد :
خرابات آشيان مرغ جانست * خرابات آستان لامكان است
خراباتى خراب اندر خرابست * كه در صحراى او عالم سرابست
كه عالم و آدم در نظر او نمودست نه بود و خراب است و سرابست .
شاعر گويد :
بنياد عمر گر چه خرابست باك نيست * خوشتر بود نهاد خراباتيان خراب
مستم كن آن چنان كه سر از پاى گم كنم * تا او بود همه نه جهان باشد و نه من
خود بشنود ز خود لمن الملك جواب
و مقام وحدت ذاتى ، از احاطة حدود و جهات بيرونست .
شبسترى گويد :
خرابات است بىحد و نهايت * نه آغازش كسى ديده نه غايت
اگر صد سال در وى ميشتابى * نه خود را و نه كس را بازيابى
حافظ گويد :
قدم منه بخرابات جز به شرط ادب * كه عاكفان درش محرمان پادشهاند
شاعر گويد :
در قلندر خانهء توحيد عشق * كعبه و مسجد كنشت و دير نيست
در خرابات فنا از نيك و بد * كو نشان ، آنجا كه شر و خير نيست
غلام همت دردىكشان يك رنگم كه در عالم بيخودى و بىقيدى حيله و تزوير را راه نيست و صفاء و يك رنگى حاكم است و مقام عاشقان لاابالى است كه در هر حال