معشوق و محبوب را طالبند .
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست * هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
و جامهء زهد و ريا دريده و قدم در عالم شوريدگى و معنى نهاده .
حافظ گويد :
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست * در حق ما هر چه گويد جاى هيچ اكراه نيست
بندهء پير خراباتم كه لطفش دائم است * ور نه لطف و شيخ مرشد گاه هست و گاه نيست
جامى گويد :
شرح اسرار خرابات نداند همه كس * هم مگر پير مغان حل كند اين مسألهها
در ره فقر بىمدد عشق مرو * كه كمين گاه حوادث بود اين مرحلهها
شاه نعمت الله گويد :
مستيم و خرابيم و گرفتار خرابات * سرگشته در آن كوى چو پر كار خرابات
هر كس پى كارى و حريفى و نديمى * ما را نبود كار بجز كار خرابات
سر حلقهء رندان سرا پردهء عشقيم * هم صحبت ما خدمت خمار خرابات
عطار گويد :
سحر گاهى شدم سوى خرابات * كه رندان را كنم دعوت بطامات
عصا اندر كف و سجاده بر دوش * كه هستم زاهد صاحب كرامات
خراباتى مرا گفتار كه اى شيخ * بياور تا چه دارى از مهمات
سلمان ساوجى گويد :
من خراباتيم و باده پرست * در خرابات مغان باده بدست
گوش در زمزمهء قول بلى * هوش غارت زده جام الست
خَراباتِ مُغان
- ( اصطلاح عرفانى ) خرابات مغان ميخانه را گويند و مقام وصل و اتصال را گويند كه واصلان بالله را از بادهء وحدت سرمست كند .
شاه نعمت الله گويد :
دوش رفتم در خرابات مغان رندانه مست * ديدم آنجا عارفان و عاشقان مستانه مست
جوشش مستى فتاده در نهاد خم مى * جان و دل سرمست گشته ساقى و پيمانه مست
جام مى در داده ساقى خاص و عام مجلسش * آشنايان مست از آن پيمانه و بيگانه مست
عاقل و فرزانه ديدم مست جام عشق او * در خيال روى او خوش عاشق و ديوانه مست
زاهدان از عشق او در كنج خلوت در خروش * در هوايش صوفيان در گوشهء كاشانه مست
و باز گويد :
اهل دل راز سرا پردهء جان بايد جست * عاشقان را ز خرابات مغان بايد جست
در خرابات مغان رندانه رو * خم مى را نوش كن مستانه رو
در خرابات مغان رندى بجو * حال سر مستى ما با او بگو
عراقى گويد :
اسرار خرابات بجز مست نداند * هشيار چه داند كه در اين كوى چه رازست