حيوانى و تخريب قوت غضبى و شهوانى و عادات و رسوم است و تبديل اخلاق مذمومه است .
مولوى گويد :
قصر چيزى نيست ويران كن بدن * گنج در ويرانى است اى مير من
آن نمىبينى كه در بزم شراب * مست آنگه خوش شود كوشد خراب
عطار گويد :
ترا در ره خراباتى خرابست * گر آنجا خانهء گيرى صوابست
بگير اين خانه تا ظاهر تو بينى * كه خلق عالم و عالم سرابست
در آن خانه ترا يكسان نمايم * جهانى گر پر آتش گر پر آبست
خراباتيست بيرون از دو عالم * دو عالم در بر او همچو خوابست
به بين كز بوى آن درد خرابات * فلك را روز شب چندين شتابست
به آسانى نيابى سر اين كار * كه كارى سخت و سيرى تنگيابست
بعقل اين راه مسپر كاندرين راه * جهان عقل چون خر در خلابست
مثال تو در اين كنج خرابات * مثال سايهء در آفتاب است
چگونه شرح اين گويم كه جانم * ز عشق اين سخن مست و خرابست
خراباتست پر رندان سر مست * ز سر مستى همه نه نيست و نه هست
فرو رفته همه در آب [ خواب ] تاريك * بر آورده همه در كافرى دست
همه فارغ ز امروز و ز فردا * همه آزاد چه هشيار و چه مست
مگر افتاده پير ما بدين قوم * مرقع چاك زد ، زنار در بست
در زواياى خرابات از چنين مستان هنوز * چند گوئى مرد هست و مرد هست آن مرد كو ؟
بر درختى كاين چنين مرغان همى دستان زنند * زان درخت امروز اصل و بيخ و شاخ و ورد كو
ما ز خرابات عشق ، مست الست آمديم * نام بلى چون بريم چون همه مست آمديم
اى بىخبر از حالت رندان خرابات * زين مى نچشيدى كه شوى مست خرابات
زان باده طلب كن كه از و موسى عمران * نوشيد و چنان بى خبر افتاد بميقات
تا مست ازين مىنشوى وانشناسى * اسرار دل اهل دل از شطح و ز طامات
زين باده اگر مست شوى هر دو جهان را * محكوم تو سازند زهى لطف و عنايات
نوشيدن مى از كف ساقى سقاهم * در پيش اسيرى است به از جملهء عادات [ طاعات ]
در شرح گلشن راز است كه : خرابات اشارت بوحدت است اعم از وحدت افعالى و صفاتى و ذاتى و ابتداء آن مقام فناى افعال است و صفات و خراباتى ، سالك عاشق لاابالى است كه از قيد دوئيت و تمايز افعال و