كماله الاخير و على كل ما بلغ من الوجود و الكمال الى حيث يصدر عنه ما من شأنه ان يكون منه » .
( از آراء اهل مدينهء فاضله ص 32 ) و باخره حيات در حق موجودات اين جهان تمام و تكميل ميگردد بواسطهء ادراك و ادراك در حق اكثر حيوانات عبارت از احساس است .
فعل و ادراك منبعث از دو قوتاند كه يكى مدركه و ديگرى محركه است و موجودى كه ادراكش اشرف از احساس باشد مانند عقول و نحوهء فعل او ارفع از مباشرت و تحريك است مانند مبدعات قطعا اولى باسم حيات است .
( از اسفار ج 4 ص 48 - مبدأ و معاد صدرا ص 174 ) ميرسيد شريف گويد : حيات امرى است كه منشأ قدرت و علم مىباشد .
قطب الدين گويد : حيات عبارت از آنست كه ذات بحيثيتى باشد كه ممتنع نباشد . بر او كه بداند و بكند .
( از درة التاج بخش سوم ص 9 ) بعضى از فلاسفه حيات را بوسيله بيان آثار و خواص آن تعريف كردهاند كه عبارت از تغذيه و تنميه و توليد مثل و حس و حركت باشد .
( رجوع شود به تفسير ص 927 ، 1078 - ش ص 384 - اسفار ج 4 ص 100 - ج 3 ص 95 - شفا ج 1 ص 299 ) صدرا خود نظر و عقيدهء خاص دارد و گويد : « الحياة الذى تكون فى هذا العالم تنم بادراك و فعل و الادراك فى حق اكثر الحيوانات لا يكون غير الاحساس و كذلك الفعل لا يكون الا التحريك المكانى المنبعث عن الشوق و هذا القوتان منبعثتان عن قوتين مختلفين احد هما مدركة و الاخر محركه .
( از اسفار ج 3 ص 90 ) و حيات عبارت از چيزى بود كه لنفسه ظاهر بود و حى عبارت از دراك فعال بود و پيش ازين معنى ادراك را نيز بدانستى و فعل نور نيز خود ظاهر است و او فياض بالذات بود پس نور محض حى بود و هر حيى نور محض بود .
و اگر غاسق ذات خود را ادراك كند لازم آيد كه نور لذاته بود و در نتيجه جوهر غاسق نبود و اين امر خلاف فرض باشد و اگر برزخى يا غاسقى از آن جهت كه برزخ و يا غاسق است مقتضى حيات و علم باشد لازم آيد كه اين امر بر هر چه مشارك با آن است درست آيد .
در حال كه چنين نيست و اگر براى غواسق علم و حيات باشد و آن علم و حيات از ناحيهء هيأتى باشد زائد بر ذات آن همان ايراد گذشته در اينجا نيز آيد ( رجوع شود به شرح حكمة الاشراق ص 300 )
حَياتِ حِسّى حَياتِ عَقلى
حيات عقلى مبدأ ادراك عقلى است و مختص به انسان است و حيات حسى مبدأ حس و حركت است و مخصوص به حيوان است .
( از دستور ج 2 ص 71 )