معاد صدرا ص 105 )
حَيرَت
- ( اصطلاح عرفانى ) حيرت يعنى سرگردانى .
حيرت در اصطلاح اهل الله امريست كه وارد مىشود بر قلوب عارفين در موقع تأمل و حضور و تفكر آنها كه آنها را تأمل و تفكر حاجب گردد .
در شرح كلمات بابا طاهرست كه « الناس بما خلقوا مرهونون و عن علم ذلك مغفولون و فى حيرة العبودية موجودون » و كسى كه بخواهد اسرار آفريدگار را بداند نور ربوبيت او را بسوزاند و متحير و سرگردان بماند و كسى كه بخواهد بعلم او دست يابد غلبهء علم حق او را بسوزد و همچنان در حيرت بماند « و الحيرة فى حقيقة الربوبية زندقه و الحيرة الثانية فى علم ما غيب عن الخلق قذر و كفر و الحيرة الثالثة فى العبودية وسوسة » .
( شرح منازل ص 192 ) و بالجمله مردم در گرو و مرهونند در عوض آنچه آفريده شدهاند كه عبوديت باشد و غافلند از آن و در حيرت عبوديت زيست ميكنند و كسى كه بخواهد كه بشناسد آنچه را در گرو اوست ميسوزد و كسى كه طلب علم رهانت كند ميسوزد و كسى كه طلب علم رهانت كند ميسوزد و در حيرت باقى ميماند زيرا اين علم بينهايت مىباشد و حيرت اول زندقه است كه موجب غفلت از خداست و زندقه هم غفلت از خداست و حيرت دوم كه در علم است غيبت از خلق است و چون اين حيرت در علم است و علم از جهتى وسوسه شيطانست قذر و نجس و كفرست و حيرت سوم وسوسه است كه متحير را بر ضلالت و غفلت ميكشد و علم ، تحير و سرگردانى در عبوديت است پس سالك نبايد در صدد طلب علم بآفريننده باشد كه وسوسه است و در صدد معرفت حقيقت آن برآيد كه بسوزد و بى خبر از راه و حيران و واله گردد .
و گفته شده است كه غفلت از دانائيها حيرتست و اگر از غفلت خود و از خوديت خود غافل شود بهتت است .
و بالجمله دهشت عبارت از غرق شدن در بحر هستى حقايق است و حيرت حالتى است براى دهشت و مقدم بر دهشت است و بهتت كه از خود هم غافلشدنست قطع شدن حيرتست و سقوط دهشت .
پير طريقت گفت . الهى همه از حيرت بفسردند و من بحيرت شادم بيك لبيك و همه ناكامى بر خود بگشادم ، دريغا روزگارى كه نمىدانستم كه لطف ترا دريابم ، الهى در آتش حيرت در آويختم ، چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج تپش ديده ، نه دل الم داغ ، الهى در سر آب دارم ، در دل آتش ، در باطن ناز دارم ، در ظاهر خواهش ، در دريائى نشستم كه آن را كران نيست ، بجان من درديست كه آن را درمان نيست ، ديدهء من بر چيزى آمد كه وصف آن را زبان نيست ، خصمان گويند كه اين سخن زيباست ، ( عده ج 4 ص 21 ) .
عطار گويد :
در اين حيرت فلكها نيز ديريست * كه مىگردند و سرگردان دريغا
در اين دشوارى ره جان من شد * كه راهى نيست بس آسان دريغا
رهى بس دور مىبينم در اين راه * نه سر پيدا و نه پايان دريغا