اقامه بينه بر جرح آنها نموده باشد بقول مشهور بينه جرح مقدم بر بينه تعديل است زيرا اظهار جارح مبنى بر اطلاع و دانش است .
و اين دليل اطراد ندارد زيرا من باب مثال ممكن است وقتى جارح شهادت دهد كه ديروز شاهد را ديدم كه در فلان محل مرتكب فسق و فجور بود و معدل ضمن تعديل بگويد در آن وقت شاهد خانه من بوده .
بنا بر اين امر اختلاف بين معدل و جارح بر حسب زمان و مكان و خصوصيات ديگر مختلف است . پس ارجاع آن به نظر حاكم در صورتى كه اهل نظر باشد اولى و اصوب است .
( كليات حقوقى ص 251 ) .
جَرَس
- ( اصطلاح عرفانى ) جرس ناقوس و زنگ را گويند و در اصطلاح اجمال خطابست از قهر .
با قافله همراه شو اى جان پدر * شايد كه رسى به شهر خود بار دگر
در شطحيات گويد : چرا سر تنزيه قدم در حدث گويى ؟ نه به چشم يكتائى بين فرد را ، فرد ديدى ، و از زبان جرس صفت صوت الست شنيدى ، مترس و بگو : « انا الحق » كه آن حق گويد ، كجائى ؟ ( از شطحيات ص 77 ) .
جُرْعَه
- ( اصطلاح عرفانى ) جرعه مقام سير را گويند كه سالك دريابد و نيز اسرار و مقاماتى را كه از سالك پوشيده مانده باشد گويند :
خواجه عبد الله گويد : جرعهء محبت نوش بايد كرد و جان بر كف بايد نهاد ، آنگه باشد كه رسى و باشد كه نرسى ، پس طمع دارى كه از بضاعت مزجات كه تو دارى ، آسان آسان به حضرت جلال و مشهد وصال لم يزل و لا يزال رسى ، هيهات .
نتوان گفت حديث خوبان آسان * آسان آسان حديث ايشان نتوان
( عده ج 1 ص 353 ) .
جِرْم
- ( اصطلاح فلسفى ) كلمهء جرم بكسر جيم به معناى جسد است افلاك و كواكب و كليهء اجسام سماوى را جرم و اجرام اثيرى مينامند و گاه از كلمهء جرم جسم را اراده ميكنند .
« تبين فى العلم الطبيعى ان هناك جرما محسوسا هو السبب فى سائر الجواهر المحسوسات » .
( از تفسير ص 780 ) .
« ظن بعض الناس ان نهاية الجرم مثل السطح و العظم فهو من الكميات » .
( از تفسير ص 598 و رجوع شود باسفار ج 1 ص 174 - ش ص 356 ) .
جِرْمِ سَماوى
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد افلاك است در صورتى كه بطور جمع « اجرام سماوى » آيد و فلك الافلاك است در صورتى كه به صورت مفرد « جرم سماوى » آيد « الجرم السماوى عندهم ( مشائيان ) جسم بسيط » .
( از تهافت التهافت ص 239 ) .
و گاه جسم سماوى گويند « الجسم السماوى عند الفلاسفة ليس مركبا من المادة و الصورة و انما هو عندهم بسيط » .
( از تهافت التهافت ص 299 ) .
« الجسم السماوى انما استفاد البقاء من قبل المفارقات » .
( از تهافت التهافت ص 18 ) .
و چون اول موجود جسمانى است پس در ميان جواهر جسمانى واجب الوجود