حال چنان باشد چون زندانى يا متوارى كه بيرون آمدن راهى بسيجد تا آنگاه كه ميان آفتاب و ميان زهره يا عطارد دوازده درجه شود و زحل يا مشترى پانزده و مريخ هژده ، و آن اول تشريق ايشان بود . و بدين جاى معنى پيدا شدن نيست زيرا ك وقت پيدا شدن بهر شهرى و بهر اقليمى مخالف يكديگر بود و لكن حد بهر اقليمى مخالف يكديگر بود و لكن حديست تشريق را نهاده . و سپس ايشان را مشرق خوانند و پارسايان گفتند كنار روزى . و آنگه علوى از سفلى جدا شود بدانك علوى مشرق باشد تا بعد از آفتاب سى درجه شود .
و سپس او آن را ضعيف التشريق خوانند تا بعد از آفتاب نود درجه شود . و نام تشريق از او پاك نشود ، زيرا ك بوقت برآمدن آفتاب بناحيت مشرق باشد . چون بعد از نود بيشتر شود بناحيت مغرب اوفتد و نام تشويق ازو زايل شود . و سپس آن مقيم شود و رجوع را بر يك جاى بيستد آنگه راجع شود . و چون رجوع تمام شود باز مقيم گردد ايستاده بر يكجاى استقامت را . و رسيدن او بمقالهء آفتاب در ميان رجوع بود و رجوع دو نيمه شود نيمهء نخستين را رجوع اول خوانند و نيمهء پسين را رجوع ثانى . و اين ستارهء علوى از پس مقيم شدن تا آنگاه كه ابن بعد مريخ را هژده درجه گردد و هر يكى را از زحل و مشترى پانزده درجه . و سپس او تحت الشعاع شوند تا بعد شش درجه شود . آنگاه محترق تا بعد شانزده دقيقه شود پس بتصميم باز آيد .
و اندر كتاب مجسطى مقابله هاء علويان مر آفتاب را نام كند الاحوال التى تسمى اطراف الليل اى آن حالهاى كه نام ايشان كنار شب است . و اين چيزيست علويان را خاصه زيرا ك بوقت فرو شدن آفتاب همىبرآيند اندر آن حال . و اما پارسيان آن را كنار شبى خواندندى و لكن اين نام بر حالى فكندندى كه هم علويان را بود و هم سفليان را و آن تغريب است كه او را هم كنار شبى خواندندى و مغرب با وى ياد كردندى تا فرق بود ميان او و ميان آن .
گفتيم كه تشريق زهره و عطارد را اندر حال رجوع بود و ببعد سى درجه از آفتاب هر دو نرسند . پس ايشان را از پس تشريق مقيمى بود آنگاه استقامت آنگاه بدان غايت دورى از آفتاب رسيدن كه ايشان را بيشتر از آن نتواند . و سپس آن باز روى سوى آفتاب نهند و به دو نزديكتر آغازند شدن و بدين همه حالها مشرق نام آيد تا آنگاه كه بعد ميان ايشان و ميان آفتاب دوازده درجه شود آنگاه وقت ناپيدا شدن ايشانست بامدادان بمشرق . آنگاه تحت الشعاع باشند تا آن بعد كم از هفت درجه شود . و از پس از آن سوخته شوند تا به حد صميمى رسند و با آفتاب بهم آيند بميان استقامت و ز حد صميمى در گذرند .
و آنگاه حال ايشان به مغرب مانندهء حال علويان شود بمشرق بدان مقدار كه زهره را و عطارد را گفته آمد از بهر سوختن و تحت الشعاع و پيدا شدن تغريب را شباهنگام . و سپس آن بغايت بعد خويش رسند از آفتاب و آنگاه مقيم گردند و راجع و باز به همان حالها رسند كه با بعدها ياد كرديم و بتصميم اندر رجوع بازگردند .
اما اندر بعد تشريق و تغريب بايستى كه ميان ايشان فرق نماندى چنانك مريخ
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 532
مساهمون: سيد جعفر سجادى
ص٥٣٢