وارد غيبى است كه بر دل سالك فرود آيد و بمعنى مرد موحد نيز آيد ( اصطلاح فخر الدين ) .
عطار گويد :
ترسا بچهء به دلستانى * در دست شراب - ارغوانى
دانى كه خوشى او چسان بود * چون عشق بموسم جوانى
بربسته ميان خود به زنار * بگشوده دهان به درفشانى
و اندر سر زلف دلربايش * صد عالم كافر نهانى
آمد بنشست و پير ما را * بر زد محكش بامتحانى
در دى ستد و ، درود دين كرد * يا رب ز قضاى ناگهانى
القصه چو پير روى او ديد * افتاد و بشد بناتوانى
ترسا بچه را بنزد خود خواند * گفتا كه بخوان از آنچه دانى
گفتا كه نشان عشق جاييست * كانجا نه تويى و نى تو آنى
فرخى گويد :
ترسابچهء كز مى جامش خبرم نيست * خواهم كه برم نام ، ولى آن جگرم نيست
و باز گويد :
ترسا بچهء ناگاه قصد دل و جانم كرد * سوداى سر زلفش رسواى جهانم كرد
زو هر كه نشان دارد دل بر سر جان دارد * ترسا بچه آن دارد ديوانه از آنم كرد
دوش آن بت بيگانه ميداد به پيمانه * وز كعبه به بتخانه زنجيركشانم كرد
كردم ز پريشانى در بتكده درمانى * چون رفت مسلمانى به من نوحه كه جانم كرد
دى زاهد دين بودم سجادهنشين بودم * با زهد يقين بودم سجاده نشانم كرد
در كفر بديندارى زو كرد خريدارى * دردا كه بسربازى اسلام زبانم كرد
دل دادم و بد كردم يك درد به صد كردم * كاريست كه خود كردم با خود چه توانم كرد
آخر چو فرو ماندم ترسا بچه را خواندم * بسيار سخن راندم تا حرف بيانم كرد
شاعر ديگر گويد :
جهانى جان چو پروانه از آنست * كه آن ترسا بچه شمع جهانست
بترسائى در افتادم كه پيوست * مرا زنار و زلفش در ميان است
درآمد دوش ترسا بچهء مست * مرا گفتا كه دين من عيانست
درين دين گر بقا خواهى فنا شو * كه گر سودى كنى اينجا زيانست
به دو گفتم نشانى ده در اين راه * جوابى داد كين ره بىنشانست
ز پيدائى هويدا در هويدا است * ز پنهانى نهان اندر نهان است
*
ترسا بچهء مستى گر پرده براندازد * بس سر كه زهر سوئى بر يكديگر اندازد
از دير برون آمد سرمست و پريشان زلف * يا رب كه چه آتشها در هر جگر اندازد
چون زلف پريشان را از ناز برافشاند * صد رهبر ايمان را در رهگذر اندازد
عراقى گويد :
ترسا بچهء شنگى ، شوخى شكرستانى * در هر خم زلف او ، گمراه مسلمانى
از حسن و جمال او ، حيرت زده هر عقلى * و زنار و دلال او واله شده هر جانى
بر لعل شكر ريزش آشفته هزاران دل