تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
وارد غيبى است كه بر دل سالك فرود آيد و بمعنى مرد موحد نيز آيد ( اصطلاح فخر الدين ) . عطار گويد :
ترسا بچهء به دلستانى * در دست شراب - ارغوانى دانى كه خوشى او چسان بود * چون عشق بموسم جوانى بربسته ميان خود به زنار * بگشوده دهان به درفشانى و اندر سر زلف دلربايش * صد عالم كافر نهانى آمد بنشست و پير ما را * بر زد محكش بامتحانى در دى ستد و ، درود دين كرد * يا رب ز قضاى ناگهانى القصه چو پير روى او ديد * افتاد و بشد بناتوانى ترسا بچه را بنزد خود خواند * گفتا كه بخوان از آنچه دانى گفتا كه نشان عشق جاييست * كانجا نه تويى و نى تو آنى
فرخى گويد :
ترسابچهء كز مى جامش خبرم نيست * خواهم كه برم نام ، ولى آن جگرم نيست
و باز گويد :
ترسا بچهء ناگاه قصد دل و جانم كرد * سوداى سر زلفش رسواى جهانم كرد زو هر كه نشان دارد دل بر سر جان دارد * ترسا بچه آن دارد ديوانه از آنم كرد دوش آن بت بيگانه ميداد به پيمانه * وز كعبه به بتخانه زنجيركشانم كرد كردم ز پريشانى در بتكده درمانى * چون رفت مسلمانى به من نوحه كه جانم كرد دى زاهد دين بودم سجاده‌نشين بودم * با زهد يقين بودم سجاده نشانم كرد در كفر بدين‌دارى زو كرد خريدارى * دردا كه بسربازى اسلام زبانم كرد دل دادم و بد كردم يك درد به صد كردم * كاريست كه خود كردم با خود چه توانم كرد آخر چو فرو ماندم ترسا بچه را خواندم * بسيار سخن راندم تا حرف بيانم كرد
شاعر ديگر گويد :
جهانى جان چو پروانه از آنست * كه آن ترسا بچه شمع جهانست بترسائى در افتادم كه پيوست * مرا زنار و زلفش در ميان است درآمد دوش ترسا بچهء مست * مرا گفتا كه دين من عيانست درين دين گر بقا خواهى فنا شو * كه گر سودى كنى اينجا زيانست به دو گفتم نشانى ده در اين راه * جوابى داد كين ره بىنشانست ز پيدائى هويدا در هويدا است * ز پنهانى نهان اندر نهان است
*
ترسا بچهء مستى گر پرده براندازد * بس سر كه زهر سوئى بر يكديگر اندازد از دير برون آمد سرمست و پريشان زلف * يا رب كه چه آتشها در هر جگر اندازد چون زلف پريشان را از ناز برافشاند * صد رهبر ايمان را در رهگذر اندازد
عراقى گويد :
ترسا بچهء شنگى ، شوخى شكرستانى * در هر خم زلف او ، گمراه مسلمانى از حسن و جمال او ، حيرت زده هر عقلى * و زنار و دلال او واله شده هر جانى بر لعل شكر ريزش آشفته هزاران دل
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 510 | سيد جعفر سجادى