پَنْج أرْكان
- ( اصطلاح كلامى ) كنايت از پنج نماز بود و كنايت از اصول دين بود و كنايت از پنج حس ظاهره بود . و كنايت از پنج حس باطنى بود .
پَنْج حِسّ
- ( اصطلاح فلسفى و عرفانى ) منظور پنج حس انسان است . در منطق بيان شده است كه انسان را دوگونه قوت و يا احساس و حس است يكى حس يا حواس ظاهرى و ديگرى حواس باطنى و هر يك بر پنج قسماند رجوع شود به فرهنگ علوم عقلى تأليف نگارنده :
پنج حس با يكديگر پيوستهاند * زانكه اين هر پنج ز اصلى رستهاند
قوت يك قوت باقى شود * ما بقى را هر يكى ساقى شود
ديدن و ديده فزايد عشق را * عشق اندر دل فزايد صدق را
صدق بيدارى هر حس مىشود * حسها را ذوق مونس مىشود
چون يكى حس در روش بگشاد بند * ما بقى حسها همه مبدل شوند
چون يكى حس غير محسوسات ديد * گشت غيبى بر همه حسها پديد
چو ز جو جست از گله يك گوسفند * پس پياپى جمله زان سو بر جهند
گوسفندان حواست را بران * در چرا از اخرج المرعى چران
تا در آنجا سنبل و ريحان چرند * تا بگلزار حقايق ره برند
حسها با حس تو گويند راز * بىزبان و بىحقيقت بىمجاز
*
پنج حس ظاهر و پنج اندرون * در صفند اندر قيام الصافون
هر طرف كه دل اشارت كردشان * ميدود هر پنج حس دامنكشان
دست و پا در امر دل شد مبتلا * همچو اندر دست موسى آن عصا
دل بخواهد پا درآيد زو برقص * يا گريزد سوى افزونى و نقص .
در بخواهد دست آيد در حساب * يا اصابع تا نويسد او كتاب
دل مگر مهر سليمان يافته است * كه مهار پنج حس برتافته است .
پنج حسى از برون ميسور او است . * پنج حسى از درون مامور او است .
ده حس است و هفت اندام ديگر * آنچه اندر گفت نايد مىشمر
چون سليمانى دلاور مهترى * بر پرى ديو زن انگشترى
پُوستِ شَريعت
- ( اصطلاح عرفانى ) اين اصطلاح را در مقابل مغز حقيقت به كار بردهاند ( شرح گلشن ص 307 )
پِياله
- ( اصطلاح عرفانى ) پياله كاسهء كه بدان شراب نوشند و در اصطلاح سالكان كنايت از محبوب است و گفته شده است هر ذرهء از ذرات موجودات پيالهايست كه از آن مرد عارف شراب معرفت نوشد و نيز قرابه و پياله به معناى صفاى ظاهر و باطن آمده است كه هر چند در او باشد ظاهر گردد .
بابا افضل گويد :
اجزاى پيالهء كه درهم پيوست * بشكستن آن روا نمىدارد مست
( كشاف ص 1554 - رباعيات بابا ص 94 )
پِير
- ( اصطلاح عرفانى ) پير دوستى حق را گويند وقتى كه طلب بجد تمام بود