تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤

پاك‌بازى

- پاك‌بازى توجه خاص را گويند و توجه خالص را كه در اعمال نه ثواب خواهد و نه علو مرتبت .

پائيز

- ( اصطلاح عرفانى ) پائيز جمودت را گويند ( اصطلاحات فخر الدين ) .

پدر نَفْسانى

- ( اصطلاح عرفانى ) مراد از پدر نفسانى رسول خداست كه آموزگار خلق است . و مادر نفسانى وصى اوست چنان كه حضرت رسول بوصى خود حضرت امير فرمودند من و تو پدر و مادر اين امت هستيم ( از جامع الحكمتين ص 29 . شرح گلشن راز ص 679 ) . و در اصطلاحات فلسفى گفتيم كه مراد از آباء و پدر تنها ، عالم علوى است كه آباء سبعه گويند .

پرتو حق

- ( اصطلاح عرفانى ) فيوضات الهى كه بر دل پاكان و صافى دلان تابد مولانا گويد :
مهر و رأفت وصف انسانى بود * خشم و شهوت وصف حيوانى بود پرتو حقست و آن معشوق نيست * خالقست او گوئيا مخلوق نيست
* تركيبات ديگرى هم در كتب ادبى و عرفانى با كلمهء پرتو آمده است از جمله : پرتو خورشيد ، پرتو روح ، پرتو عقل ، پرتو انديشه ، پرتو ماه ، پرتو وجود ، پرتو جود ، پرتو وحى . مولانا گويد :
پرتو آن وحى بر وى تافتى * او درون خويش حكمت يافتى عين آن حكمت بفرمودى رسول * زين قدر گمراه شد آن بو الفضول كانچه ميگويد رسول مستنير * مر مرا هست آن حقيقت در ضمير پرتو انديشه‌اش زد بر رسول * قهر حق آورد بر جانش نزول پرتو آن ناگهش بر دل بتافت * در درون خويشتن حرفى نيافت
*
پرتو روح است نطق و چشم و گوش * پرتو آتش بود در آب جوش آن چنان كه پرتو جان بر تن است * پرتو ابدال بر جان من است
*
پرتو خورشيد بر ديوار تافت * تابش عاريتى ديوار يافت بر كلوخى دل چه بندى اى سليم * واطلب اصلى را كه پايد او مقيم اى كه تو هم عاشقى بر اصل خويش * خويش از صورت‌پرستان ديده بيش پرتو عقلست آن بر حس تو * عاريت ميدان ذهب بر مس تو
*
پرتو ساقيست كاندر شيره رفت * شيره برجوشيد و رقصان گشت زفت
*
پرتو مستى بيحد نبى * چون بزد هم مست و خوش گشت آن غنى لاجرم بسيار گو شد از نشاط * مست ادب بگذاشت آمد در خباط نى همه جا بيخودى شر مىكند * بىادب را بىادبتر مىكند گر بود عاقل نكو فر مىشود * ور بود بدخوى بدتر مىشود
*
پرتو شيخ آمد و منهل ز شيخ * قبض و شادى نز مريدان بل ز شيخ