و ادباء زيادت بىفائده را در عيوب شعر ، الغاء گويند يعنى لغو و بىفائده و باطل آوردن و نوعى از ايغال است و ايغال دور برفتن در شهرها باشد رجوع شود به ايغال و رجوع شود به ( المعجم ص 284 - كشاف ج 2 ص 1312 - دستور ج 1 ص 162 ) .
الْغاز
- ( اصطلاح ادبى ) در ابدع آرد كه الغاز اشاره بسوى موصوف مجهول است ببيان صفات او يا اشاره باسم مقصود است به قلب و تصحيف و تبديل و امثال اين تصرفات كه تعميه هم مندرج در اين قسم است .
الْفاظ
- ( اصطلاح فلسفى ، ادبى ، اصولى ) الفاظى كه فلاسفه در طى گفتار خود به كار برند بر شش نوعند سه نوع آنها دلالت بر اعيان دارند كه موصوفاتند و سه نوع آنها دال بر صفاتند سه نوع اول نوع ، جنس و شخصاند و سه نوع دوم فصل ، خاصه و عرضند .
( اخوان ج 1 ص 313 )
الْفاظِ خَمْسَه
- ( اصطلاح منطقى ) مراد كليات خمس است رجوع به كليات شود .
الْفاظ ذَمّ و قَدْح
- ( اصطلاح ادبى ) اين اصطلاح اهل درايه و حديث است كه ما بين آنها الفاظى است كه دلالت بر مدح راوى دارد و الفاظى است كه دلالت بر ذم دارد ، الفاظ ذم و قدح مانند « فاسق ، شارب الخمر ، وضاع للحديث ملعون ، ليس بعادل ، متهم فى دينه ، ضعيف ، متعصب ، ضعيف الحديث . منكر الحديث ، لين الحديث ، ساقط الحديث ، متروك الحديث . واهى - الحديث ، ليس بذالك الثقة و العدل ، مخلط و مختلط ، مرتفع العقول ، متهم بالكذب » .
الفاظى كه مشعر بمدح راوى است مانند « ثقة فى الحديث ، صحيح الحديث ، حجة ، اجمعت العصابة على تصحيح ما يصح عنه ، من اصحابنا ، عين و وجه ، ممدوح ، من اولياء المؤمنين ، هو من مشايخ الاجازه ، لا بأس به ، شيخ الطائفه ، اسند عنه ، خاص متقن ، حافظ ، ثبت ، ضابط ، يحتج بحديثه ، صدوق ، يكتب حديثه ، شيخ ، جليل ، صالح بصير بالحديث ، سكون الى روايته ، مشكور ، خير ، مرضى ، دين ، فاضل ، صالح الحديث ، قريب الامر ، معتمد الكتاب ، صاحب الامام ، وكيلا للائمة » .
( از درايه ص 137 )
الْفاظ سِتَّه
- ( اين اصطلاح منطقى است ) اخوان الصفا گويند : الفاظى كه فلاسفه در سخنان و اشارات خود به كار برند شش قسم بود كه سه قسم آنها دلالت بر اعيان و موصوفات كند و سه قسم ديگر دلالت بر معانى و اوصاف كند .
سه قسم اول شخص ، نوع و جنس بود ، سه قسم دوم فصل ، خاصه و عرض بود رجوع شود به رسالهء دهم از رسائل اخوان ص 313 .
الْفاظ عامّ
- ( اصطلاح اصولى ) الفاظى كه عموم را رسانند مانند « رجال ، نساء ، رهط ، قوم ، طائفه » و جمع معرف بالف و لام و جمع منكر و مفرد محلى