بود كه در جنت جاودانى باشد و ما را ارادت چنان كه وى در زمين بر مسند خلافت مستند باشد چنان باشد كه ميخواستيم ، ابليس عليه اللعنة ميخواست كه مقتداى سفره و برره باشد و ما ميخواستيم كه او پيشواى كفره و فجره باشد اراده ما غالب آمد و حكم ما نافذ گشت .
آدم خواست تا هابيل اشرف اولاد او باشد و اراده ما تعلق بر تفضيل وى بر باقى اولاد گرفته بود و آخر الامر فرمان ما راجح آمد ، نوح را مراد آن بود كه كنعان اعز اولاد وى باشد و ما را نظر عنايت متوجه احوال سام بود همچنان شد كه ارادهء ما بود ، ابراهيم . . ميخواست و اراده ما تعلق به آن نپذيرفت هر چند جد و اهتمام نمود سعى وى مشكور نيفتاد موسى در طلب ديدار ما هر چند جد و اهتمام نمود چون موافق بر اراده ما نبود مقرون به اجابت نگشت ، فرعون بىعون هلاك موسى ميخواست ، سيصد هزار كودك بنى اسرائيل را الا ما شاء اللّه درين آرزو بقتل رسانيد اما چون ارادهء ما حيات موسى و هلاك فرعون بود لاجرم آنچه مخالف مراد او بود بر طبق ارادهء ما تحقق پذيرفت . داود را اراده چنان بود كه پسر بزرگتر وى ميثا خليفه و قائم مقام وى باشد و ما را خواست آن بود كه فرزند خوردترين وى سليمان بر مسند خلافتش بنشيند ، ارادهء او مغلوب افتاد و خواست ما غالب آمد ، حضرت مصطفى ( ص ) خواست كه ابو طالب را بخلعت ايمان و زينت عرفان محلى و مزين گرداند و وحشى را به زخم تيغ بىدريغ بقعر جهنم رساند چون خواست آن حضرت با ارادهء ما موافق نيفتاد لاجرم بتوقيع
« إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ »
او را از تصرف در ممالك ربوبيت معذور داشتيم و رقم معذرت
« لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ »
بر عنوان منشور معاملتش بنگاشتيم ارادات ايشان در برابر ارادهء ما بخير بر نمىآيد ، عاقل آنست كه در جنب ارادهء الهى خواست خود در باقى كند و در مقام رضا به قضاى خداوندى جل و علا ثبات و استقامت ورزد تا همه كارها بمراد وى شود و بسعادت دارين مشرف گردد .
در خبر است كه در هر صباح كه صبح مستطير از دريچه فلك اثير چهرهء منير بسكان قطان اين خاكدان دنيا بنمايد و بمقداح نور و ضياء مهرهاى كواكب سيم سيما را از روى اين نطع فلك لاجوردى مسلك در ربايد ، ملكى از طارم فلك بسمع هر يك از معتكفان زواياى اين بسيط غبرا اين ندا در دهد .
و از جناب قدس خداوندى جل ذكره چنين خطاب گرداند كه « عبدى تريد و انا اريد و لا يكون الا ما اريد » بنده من تو ميخواهى و من ميخواهم و نباشد مگر آنچه من ميخواهم اگر راضى نشوى به آنچه من ميخواهم ترا در رنج افكنم بدان چه تو ميخواهى و بحصول نپيوندد مگر آنچه من ميخواهم .
معين الدين هروى گويد :
بيا ساقى و مستان را بميخانه صلا در ده * من دردى كش ديرينه را جام صفا در ده
نمىخواهم مى باقى كه در آخر خمار آرد * اگر مى ميدهى ، بارى از آن جام بقا در ده
چه ساقى در خور هر كس مى اندر جام مىريزد