و جان را نيز از لطيفى اين « 1 » خلطها آفريد « 2 » ، هر جانى را وزنى و آميزشى « 3 » ديگر و زايش « 4 » و پرورش اصل جان اندر دل است ، و جايگاهش « 5 » دل - و شريانهاست « 6 » و از دل بميانجى شريانها باندامهاى ديگر شود « 7 » ، نخست باندامهاى « 8 » رئيس * [ شود ] * چون مغز ، و چون « 9 » جگر ؛ « [ و ] » چون اندامهاى منى ؛ و از آنجا بديگر اندامها شود ، و بهر جاى طبع روح ديگر « [ كونه ] » شود ، تا اندر دل * ( بود ) * بغايت گرمى « 10 » بود ، و طبع آتش - و لطافت « 11 » صفرا به روى غلبه « 12 » دارد ، پس آن بهرهء كه از وى « 13 » بمغز شود - تا مغز به دو « 14 » زنده باشد ، و فعلهاى خويش بكند « 15 » سردتر - وتر تر شود ، و اندر آميزش وى « 16 » لطافت آبى -
هامش
( 1 ) - بى : اين - آ .
( 2 ) - آفريد و - آ - ج .
( 3 ) - آميزش - ب .
( 4 ) - بى : و زايش - آ ، - ولايش - ب - ج .
( 5 ) - جانها كاهشتين - آ .
( 6 ) - بى : است - ب - د .
( 7 ) - مىشود - ج .
( 8 ) - بى : ى ديگر شود نخست باندامهاى - آ .
( 9 ) - بى : چون - آ .
( 10 ) - گرمى گرم - ب .
( 11 ) - آتش دارد و طبيعت - ب ، - آتش دارد و لطافت - ج .
( 12 ) - غلبت - ج .
( 13 ) - ازو - آ .
( 14 ) - بوى - د .
( 15 ) - خود كند - ب ، - خود بكند - ج .
( 16 ) - او - آ - ب .