باستار فلان نبود .
و امّا كلى موجب واجب نيايد « 1 » - گه هرآينه عكس وى « 2 » كلى موجب بود ، كه توان گفتن - كه : هر مردمى حيوانست ، و نتوانى « 3 » گفتن - كه :
هر « 4 » حيوانى مردم است ؛ و ليكن واجب آيد او را عكس جزوى موجب ، زيرا كه هرگاه - كه : همهء فلانان « 5 » باستار بوند « 6 » ، بايد كه برخى باستاران فلان بوند ، و الا هيچ باستار فلان نبود ، و « 7 » واجب آيد چنان كه پيدا كرده شد - كه : هيچ فلان « 8 » باستار نبود ؛ و گفتهايم كه هر « 9 » فلانى باستار است .
و جزوى موجب عكس آن « 10 » جزوى موجب بود ، چنان كه گوئى :
برخى فلانان « 11 » باستار بوند ، بايد كه برخى باستاران « 12 » فلان بوند ،
هامش
( 1 ) - بى : و - كب ، - و اما كلى واجب الخ - د ، - و اما كلى موجب واجب نيست - ن .
( 2 ) - بى : وى - د ، - اين هم - ن .
( 3 ) - نتوان - كب - آ - ن .
( 4 ) - هر چه - م - ك .
( 5 ) - بى : كه - كب ، - كه همه فلان - د ، - كه همه مردم - ن .
( 6 ) - بود - م - ك - ه - ط ، - حيوان باشند - ن .
( 7 ) - بى : و - كب - د ، - نبوند و - ل ، - واجب است كه بعض حيوان مردم باشند و الا هيچ حيوان مردم نباشد پس - ن .
( 8 ) - فلانى - م - ك ، - پس چنان كه بيان كرديم هيچ مردم حيوان نباشد و گفته بوديم هر مردم حيوانست - ن .
( 9 ) - بى : كه - كب ، - بى : هر - د .
( 10 ) - او - در همهء نسخ بجز نسخهء « ق » .
( 11 ) - گوئى چنان كه برخى فلان - كب ، - گوئى برخى فلان - م - ك - ه - ط - د .
( 12 ) - باستار - كب ، - موجب است مثلا هر گاه كه بعض مردم كاتب باشد واجب است كه بعض كاتب مردم باشد - ن .