كنى ؛ يا « 1 » مقدم تالى كنى ، و « 2 » تالى مقدم كنى « 3 » ، و موجبى - و سالبى بجاى دارى « 4 » ، و راستى بجاى بود .
اما كلى سالب عكس پذيرد ، و هم كلى « 5 » سالب باز آيد ؛ كه هرگاه كه راست بود - كه هيچ فلان باستار نيست ، راست بود - كه هيچ باستار فلان نيست . و الا نقيض وى راست « 6 » بود كه برخى از « 7 » باستار فلان است ، آن « 8 » برخ هرآينه چيزى بود ، به همان - بادا « 9 » . پس به همان آن باستارى « 10 » بود ، كه فلان است ؛ و وى بعينه همان « 11 » فلان بود و هم باستار ؛ پس فلانى هست كه وى باستار بود ، و گفته بوديم - كه حق است كه هيچ فلان باستار نيست .
و اين محال است . پس پديد آمد كه چون هيچ فلان باستار نبود ، هيچ « 12 »
هامش
( 1 ) - و يا - آ .
( 2 ) - يا - ل - كب .
( 3 ) - بى : كنى - كب .
( 4 ) - بى : دارى - ل .
( 5 ) - بى : كلى - ن ، - و هم به كلى - ل - د ، - هم به كلى - كب .
( 6 ) - براست - ه - « كه هيچ باستار » تا « راست بود كه » در « آ » مكرر است ، - آيد مثلا هر زمان كه راست بود كه هيچ مردم سنگ نيست ، راست بود كه هيچ سنگ مردم نيست و الا نقيض الخ - ن .
( 7 ) - بى : از - د ، - و نقيض وى آن بود كه بعض مردم سنگ است - ن .
( 8 ) - اين - د ، - پس اين بعض مردم كه سنگ است نام او الف كنيم پس الف هم - ن .
( 9 ) - بى : بادا - د ، - الف هم مردم است و هم سنگ است ، پس سنگى مردم باشد و گفتيم كه هيچ سنگ مردم نيست - ن .
( 10 ) - استارى - آ ، - باستار - كب .
( 11 ) - بى : همان - د ، - هم - آ .
( 12 ) - نبود و الخ - ه ، - نبود نيست - آ ، - پس پديد آمد كه چون هيچ سنگ مردم نيست هيچ مردم سنگ نخواهد بود - ن .