مثال اين در « 1 » باب تصور - آن كه : اگر « 2 » ما را دانسته نباشد - كه مردم چه « 3 » بود ، و كسى ما را باز نمايد ، - و گويد - كه مردم جانورى بود گويا ؛ بايد « 4 » كه ما نخست دانسته باشيم معنى جانور ، - و معنى گويا - و اندر رسيده « 5 » باشيم بايشان ؛ پس آنگاه آنچه ندانسته باشيم از معنى مردم بدانيم « 6 » و مثال اين در « 7 » باب گرويدن و تصديق - آن كه : اگر ما را دانسته نباشد كه « 8 » عالم محدث است « 9 » ، و كسى ما را باز نمايد - و گويد - كه « 10 » عالم مصوّرست ، - و هر چه مصوّر بود « 11 » ، محدث بود . بايد كه ما گرويده باشيم - و دانسته « 12 » ، كه عالم مصوّرست . و نيز « 13 » گرويده باشيم - و دانسته ،
هامش
( 1 ) - اندر - خ ه .
( 2 ) - بى : آن - د - كب ، - و نسخههاى « آ - ه - ط » بجاى « تا دانسته را » تا « آن كه اگر » چنين است : « تا بسبب آن چيز دانسته شود چنان كه » .
( 3 ) - تصور زمانى كه ندانيم كه مردم چه چيز - ن .
( 4 ) - ببايد - م - ك ، - گويا باشد بايد - ن .
( 5 ) - رسيدن - ك - م .
( 6 ) - كه نخست معنى جانور و معنى گويا دانسته باشيم - و بايشان رسيده باشيم تا معنى مردم كه ندانستهايم بدانيم - ن .
( 7 ) - اندر - م - ك - د ، - و امثال اين اندر - آ .
( 8 ) - تصديق كردن آنكه ندانيم كه - ن .
( 9 ) - بود - كب .
( 10 ) - بى : كه - د .
( 11 ) - مصور است - آ - ه - ط .
( 12 ) - بى : و دانسته - كب ، - و دانسته باشيم - ل .
( 13 ) - بى : نيز - د .