چنان كه وهم گويد كه : هر چه بوى اشارت نتوان كرد « 1 » كه كجاست ؟
و نشايد كه بيرون عالم « 2 » يا اندرون عالم بود « 3 » ، آن چيز نبود .
و گويد - كه چاره نيست - كه « 4 » بيرون عالم خلا بود « 5 » . يا ملا بود ؛ و نشايد كه « 6 » چيزى از آن كه هست مهتر شود ، الّا به آن كه زيادتى از بيرون بوى رسد ، يا « 7 » اندر ميان وى فرجها « 8 » افتد و حجّت خرد خود درست كند - كه اين « 9 » همه باطل است .
هامش
( 1 ) - كردن - م - ك .
( 2 ) - عالم بود - د - آ - ه - ط ، - عالم بود و - كب .
( 3 ) - بى : بود - كب ، - بود و - د .
( 4 ) - بى : كه - د .
( 5 ) - بى : عالم - ل ، - عالم يا خلا باشد - كب .
( 6 ) - بى : بود - كب ، - بود نشايد كه - ه ، - بود و نشايد - آ .
( 7 ) - تا - د .
( 8 ) - فرجه - كب .
( 9 ) - وهميات - و اما وهميات پس آن مقدماتى باطل باشد كه ميل نفس بگرويدن به آن بسيار قوى باشد تا حدى كه در اول امر قبل از ممارست معقولات شك در آن نتوان كرد و سبب اين قوت وهم باشد نه عقل و اين قوت در وقتى بود كه نفس را دو حال باشد يكى آنكه عقل را در آن عقل را در آن مقدمه هنوز بحجتى حكمى نباشد و در رد و قبول آن متوقف باشد . دوم آنكه وهم خواهد كه بر موضوع آن مقدمه حكم محسوسات جارى كند و او از محسوسات نباشد بلكه مقدم باشد بر [ محسو ] سات و صوت [ كذا ] را و در وهم نتواند آمد زيرا كه جز محسوس در وهم نباشد هم چنان كه وهم در وهم نيايد و هيچ عجب نيست كه چيزى در وهم نيايد چون معلوم است كه وهم در وهم نيايد و هر