هر كس « 1 » كه اندر « 2 » طبع وى قياسى « 3 » پيدا شود ، داند كه « 4 » چه بود ، يا به زبان بتواند « 5 » گفتن و ليكن بخرد خويش بدرست « 6 » بداند آن را كه نتيجه « 7 » بود .
وهميات
اين « 8 » مقدّماتى بوند باطل . و ليكن سخت قوى اندر نفس .
چنان كه نفس اندر وى باوّل كار شكّ نتواند « 9 » كردن ، و سبب آن وهم بود ، نه عقل ، و بدان جاى گاه بود كه او را « 10 » دو حال افتاده بود .
يكى كه خود را « 11 » اندرو حكم نبود - تا آنگاه « 12 » كه بحجّت بداند پس خرد از وى « 13 » خاموش بود « 14 » .
هامش
( 1 ) - كسى - آ .
( 2 ) - در - ن .
( 3 ) - قياس - د - ه - س .
( 4 ) - شود اندكى آ .
( 5 ) - تا به زبان الخ - ه ، - تا به زبان نتواند - د ، س - ع .
( 6 ) - بدر است - آ .
( 7 ) - نتيجه چه الخ - د - كب - خ ل ، - يا بر زبان بتواند گفت اگر چه تعقل آنچه نتيجهء آن قياس است بيقين بداند - ن .
( 8 ) - و هيآت الخ - م - ك وهميات آن - كب .
( 9 ) - بى : نتواند - د ، - نكند و نتواند - كب .
( 10 ) - ورا - آ .
( 11 ) - بى : كه - ه ، - يكى كه خرد - ق - آ ، - و يكى خود - د .
( 12 ) - تا آنگاهى - ق - د آ ، - يا آن كاهى - د .
( 13 ) - اندر وى - م - ك .
( 14 ) - باشد - كب .