و ديگر آن بود كه : وهم « 1 » خواهد كه آن چيز را بر حكم محسوسات راند « 2 » . و آن چيز محسوس نبود ، كه پيش از محسوس بود ، و اندر و هم اندر نيايد .
زيرا كه جز « 3 » محسوس اندر وهم خود « 4 » نيايد .
و چون عجب بود - كه چيز اندر وهم نيايد ، - كه وهم خود اندر وهم نيايد « 5 » . و هر چيز كه اندر عقل اوّل است « 6 » وهم او را خلاف نيارد ؛ چنان كه شكّ نياورد اندر آن كه : كلّ مهتر بود از جزو « 7 » . پس چون از راه اوّليات درست شود « 8 » هستى چيزها كه ايشان بخلاف محسوسند ، وهم مقدّمات را تسليم كند و نتيجه « 9 » تسليم نكند . زيرا كه خلاف « 10 » توانش وى است .
هامش
( 1 ) - بوهم - د .
( 2 ) - داند - ه - ط - د .
( 3 ) - چيز - د .
( 4 ) - بى : خود - كب .
( 5 ) - بى : « چون عجب بود » تا « خود اندر وهم نيايد » - ق - آ - د ، - و اندر وهم اندر نيايد و چون عجب بود كه چيز اندر وهم نيايد ، - كه وهم خود اندر وهم نيايد ؛ زيرا كه جز محسوس اندر وهم خود نيايد - كب .
( 6 ) - اوليست - د .
( 7 ) - بود از جزء بود - د .
( 8 ) - نشود و - م .
( 9 ) - بى : كند - ق - ك ، م ، - كند و نتيجه را - كب - د .
( 10 ) - بخلاف - ل .