و هر چه « 1 » به اين ماند « 2 » .
متواترات
اما « 3 » متواترات آن مقدّماتى بود كه بگواهى « 4 » بسيار كس درست شده بود « 5 » مر خرد را « 6 » .
چنان كه دانستهايم ، كه اندر « 7 » جهان مصرست و بغداد « 8 » هر چند نديدهايم « 9 » .
و شرط تواتر آنست - كه اندر وى ، شك نيوفتد « 10 » . و هر چيزى كه با وى شكّ تواند افتادن كس را ، آن كس را هنوز تواتر نبود « 11 »
هامش
( 1 ) - آن مقدمات باشد - كه به مجرد عقل و مجرد حس هيچ كدام نتوان دانست ، بلكه بهر دو دانسته شود ، به آنكه حس از چيزى چند بار يك فعل بيند ، يا چيزى را چند بار بر يك حال بيند ، پس عقل حكم كند - كه صدور اين فعل با اين حال ، نه بسبب اتفاق است و الا هميشه يا بيشتر نبودى . مثال وى آنكه آتش سوزنده است ، و سقمونيا مسهل صفرا است و آنچه - ن .
( 2 ) - بدين ماند - ه ، - بدين ماند داند خرد - كب - ع .
( 3 ) - بى : اما - ل ، - و اما - كب - ن .
( 4 ) - مقدمات باشد الخ - ن ، - مقدماتى بوند الخ - كب ، - مقدماتى بود كه بگفت - د .
( 5 ) - شده باشد الخ - ه ، - شود و - ن .
( 6 ) - شده باشد الخ - ه ، - شود و - ن .
( 7 ) - كه در - ن .
( 8 ) - و بغداد و - كب .
( 9 ) - بى : و - ن ، - نديديم و - د .
( 10 ) - بى : هر - ه ، - نيفتد و هر - م - ك .
( 11 ) - نبود و - م - ك .