و گفته بوديم كه : نه « 1 » هر باستارى بهمانست « 2 » اين محال است پس آن نتيجه كه آمد درست است « 3 » .
ششم
از صغرى موجب جزوىّ - و كبرى سالب كلّى ، چنان كه گوئى :
برخى باستار « 4 » فلان است ، و هيچ باستار به همان نيست ، نتيجه آيد - كه :
هر فلانى « 5 » به همان نيست . - زيرا كه چون صغرى را عكس كنى ، بچهارم « 6 »
هامش
( 1 ) - بى : نه - د - ط .
( 2 ) - بهمانست و - كب - د - ظ ، - به همان نيست - ه .
( 3 ) - پنجم از كلى موجب صغرى و جز وى سالب كبرى چنان كه گوئى : هر ضاحكى انسانست و نيست بعض ضاحك قابل تعلم نتيجه دهد كه بعض انسان قابل تعلم نيست بيان او بافتراض است يا بخلف اما افتراض آنست كه بعض ضاحك كه موضوع كبرى است به اسمى مخصوص گردانى مثل بدوى پس گوئى هيچ بدوى قابل تعلم نيست ، و اين هنگام ترتيب قياس كنى ، و گوئى هر ضاحك انسانست و بعض ضاحك بدوى است ، نتيجه دهد كه بعض انسان بدوى است ، پس گوئى : بعض انسان بدوى است ، و هيچ بدوى قابل تعلم نيست ، و اين مطلوب بود . و اما خلف آنست كه گوئى : اگر كاذب باشد آنكه بعض انسان قابل تعلم نيست ، پس - نقيض او يعنى آنكه همهء انسان قابل تعلم است صادق باشد و چون صغرى قياس با او تركيب كنيم و گوئيم : هر ضاحك انسانست و هر انسان قابل تعلم است نتيجه دهد كه هر ضاحك قابل تعلم است ، و كبرى قياس اين بود كه نيست هر ضاحك قابل تعلم ، پس نقيضان با هم صادق باشند ، و اين محالست - ن .
( 4 ) - بارستار - ل .
( 5 ) - فلان - م - ك - ل - ه - كب .
( 6 ) - چهارم - د ط .