و مقدارها « 1 » كه هر جسمى راست ، و آن طبيعت هميشه بر يكسان بود . - تا جسم بجاى بود ، و تباه نشده بود : و اما اين اعراض زيادت « 2 » و نقصان پذيرند ، - و شوند و آيند « 3 » .
سخن گفتن اندر مزاج
اين « 4 » جسمها چون يكبا ديگر « 5 » گرد آيند به اين كيفيتها ، يك اندر ديگر فعل كنند « 6 » ، پس اندر آن ميان مزاج افتد ، كه چيزى ميان اين كيفيتها بحاصل شود « 7 » - اندر همه بيكسان ، سرد گرمتر شود ، و گرم سردتر شود ، و هم چنان خشك - وتر ، و آنگاه « 8 » بر حدّى بايستد آن حد را « 9 » مزاج خوانند . و شايد اندر وهم كه ميانه بود ، و شايد كه بيكى كناره ميل دارد « 10 » و امّا صورتهاء ايشان بيك حال بود و تباه نشود ، و چنان باشد « 11 » كه
هامش
( 1 ) مقدار - د .
( 2 ) اعراض زيادتى - ط ، - اعراضى زيادت - د .
( 3 ) شنوند و آيند - آ ، - شنوند و آمند - ه .
( 4 ) بى : اين - آ - ه - ط .
( 5 ) يك بار ديگر - م - ك - آ ، - با يكديگر - خ م .
( 6 ) كند - آ - ه - ط - د - ن .
( 7 ) بحاصل نبود - ن ، - حاصل شود - د .
( 8 ) تر آنگاه - د - ل ، - تبانگاه - ن .
( 9 ) بايستند آن حد را - ط ، - بايستد آن چيز را - ن .
( 10 ) داردند - ك .
( 11 ) باشند - ط - د - آ - ن .