و چون فاسد شود آتش اندر مزاج ، و شكّ نيست كه سبب فساد وى گردآمدن وى بود با ضدّ وى ، و اگر برابر بوند « 1 » يك اندر ديگر فعل نكنند « 2 » و سر بسر بوند ، و اگر يكى قوىتر بود . و « 3 » ديگر را به خود گرداند - پس آنگاه نه مزاج بود كه گشتن « 4 » آتش بود بضدّ آتش ، « 5 » و بجمله ميان جواهر « 6 » واسطه نيست ، و صورت « 7 » جواهراند ، و زيادت و نقصان نپذيرند « 8 » و اين اندر فلسفهء پيشين پيدا شدست .
و هر يكى از اين عرضها دوست صورتى است « 9 » و دشمن صورتى ؛ و هر گاه كه استحالت بوى افتد چون گرم شدن آب ، و آن قوى شود ، صورت دشمن بجاى بهلد ، و « 10 » صورت دوست آيد ، تا « 11 » آب هوا شود ؛ يا « 12 » آتش شود ؛
هامش
( 1 ) بود - ط - د - ن .
( 2 ) نكند - د - آ - ط - ن .
( 3 ) بى : و - ق - آ .
( 4 ) مزاج نبود كه گشتن - م ، - مزاج نبود كه قوت - ك .
( 5 ) بضد آتش بود - د .
( 6 ) جان جوهر - ن ، - ميان جوهر - د ، - ميان جوهر و عرض - ط .
( 7 ) صورتها - ل - ظ ، - صورت صورتها - ق ، - صورتها و صورت - آ - ه ، - صورتهاء صورت - د - ط ، - صورتهاى صورت - ن .
( 8 ) نپذيرد - آ .
( 9 ) صورتست - ه .
( 10 ) بى : دشمن بجاى بهلد و - ك .
( 11 ) يا - ن .
( 12 ) يا هوا - خ م - ط - د - ن .