بودن « 1 » غذاپذيرى از پالايش « 2 » : و غذا آن « 3 » تن را به كار آيد - كه هميشه « 4 » از وى چيزى همىپالايد ، بسبب ستدن هوا رطوبتهاء او را « 5 » ، و بسبب « 6 » گداختن حرارت غريزى وى را - تا غذا بدل آن چيز باشد كه از وى همىرود « 7 » .
و اما تخلخل : آن بود - كه جسم جنبش كند سوى زيادت بىآنكه اندر وى چيزى ديگر « 8 » آيد ، چنان كه آب كه گرم شود - مهتر « 9 » شود ، و چون طعام كه « 10 » اندر شكم كسى مهتر شود - و بياماسد « 11 » ، - بىآنكه چيزى ديگر « 12 » اندر وى كنند ، - بلكه - خود « 13 » مهتر شود - به آن سبب كه هيولى « 14 » وى مقدار « 15 » بزرگتر پذيرد ، كه هيولى را به خود مقدار نيست ،
هامش
( 1 ) بى : ن - ه .
( 2 ) بالايش - آ .
( 3 ) آن را - آ - د .
( 4 ) هميشه چيزى - ن ، - آيد هميشه - ل ، - و آيد كه هميشه - كب .
( 5 ) رطوبتها ورا - م - ك - د - ن .
( 6 ) بى : و - ن ، - و سبب - ه .
( 7 ) از وى برود - ن .
( 8 ) بى ديگر - د - ن - آ - ط .
( 9 ) بهتر - ه .
( 10 ) بى : كه - ن .
( 11 ) به پا شد - ن ، - بياشامد - ل ، - بى : و چون طعام الخ - ق .
( 12 ) بى : ديگر - ق - آ - ط - ه .
( 13 ) بى : خود - ل ، - كنند يا كه خود . آ ، - كند بلكه خود - د ، - كند بل خود - كب .
( 14 ) هيولاى - آ ، - بى : هيولى تا پذيرد كه - ك .
( 15 ) مقدارى د - ن .