هوا چون يك چيز « 1 » گردد ، و شعاع هوا آلت ديدن شود « 2 » - و بوى چيزها را ببيند « 3 » و اين نيز محال است ، زيرا كه اگر هوا بيننده شود بپيوند اين شعاع ، بايد كه چون مردمان بسيار گرد آيند « 4 » ورا قوت بينائى بيشتر دهند ؛ پس مرد ضعيف چشم بايد كه « 5 » با ياران ، به بيند كه « 6 » تنها ، و اگر هوا را قوّت بينائى نبود - كه جز آن نبود « 7 » كه صورت ديدنى را به اين شعاع رساند ، « 8 » خود بيرون آمدن اين شعاع چه بكارست ؛ هوا خود به چشم « 9 » پيوسته است بايد كه خود به چشم رساند تا شعاع را بيرون نبايد شد به آن كه « 10 » اين شعاع يا جوهرى بود جسمانى يا عرضى
هامش
( 1 ) چون بكنجى - ( چون يك چيز - ط ) گردد و شعاع چشم مر شعاع هوا آلت چون خويشى ( خويش - ن ، - حوسى - ط ) گرداند ( گرد آيد - ط ) به قوت و طبع بفعل با ( بعقل با - د ، - بفعل تا - ط ) هوا - د - ط - ن .
( 2 ) ديدن گردد شود - ق ، - ديدن گردد - آ - ه - ل .
( 3 ) بيند - د - ن ، - نبيند - آ ، - بينند - ل .
( 4 ) گرد آيد - ق - د - ط - ه - آ ، - بسيار شوند - كب .
( 5 ) بى : بايد كه - كب .
( 6 ) به بيند كه نه - د - ط - ه ، - به بيند نه كه - آ ، - به بيند نه - ن .
( 7 ) چنان نبود - آ - ه ، - جز آن بود - ن .
( 8 ) رسانيدى - آ ، - رسانيد - ه .
( 9 ) بجسم - ل .
( 10 ) نبايد شدن به آن كه - ك ، - نيايد شدن يا آنكه - د - ن ، - نبايد شد با آنكه - آ ، - نبايد شدن با آنكه - ط - ه .