چون چيزى كه اندر آينه بتابد - بميانجى « 1 » هوا ، يا جسمى « 2 » ديگر شفّاف .
و بدان سبب كه روشنا بر ديدنى « 3 » افتد - پس صورت و را اندر چشم افكند ، و آن صورت را رطوبتى كه بيخ ماند ، و بدانهء تذرك ؛ بپذيرد ، و بجاى « 4 » بينائى سپارد ، و آنجا بود ديدنى تمام ، - كه هر چيزى را « 5 » اندر يابد آن بود كه صورت وى به خود گيرد - تا اگر آن « 6 » چيز معدوم شود - يا غائب شود ، صورت وى را همىبيند « 7 » . پس صورت چيزها « 8 » ببرابرى اندر چشم افتد ، و بجاى « 9 » بينائى رسد ، پس جان « 10 » او را اندر يابد .
و اگر آينه را جان بودى ، چون صورتى « 11 » اندر وى افتادى آن صورت را بديدى « 12 » .
هامش
( 1 ) بيايد بميانجى - د ، - بتابد ميانجى - آ .
( 2 ) جسم - كب ، - چشم - د .
( 3 ) روشنائى بر ديدنى - د - ط - ل ، - روشنا بريدنى - ك .
( 4 ) مدرك الخ - ك ، - تگرگ الخ - د - خ م - كب - ط - ظ ، - تذرك بپذيرد و بجان - م - ه .
( 5 ) تمام سبب آن كه هر چيز - د ظ .
( 6 ) بى : آن - ل .
( 7 ) وى را مىبيند - ل .
( 8 ) چيزها را - ل .
( 9 ) بجان - م - ك .
( 10 ) حال - ط .
( 11 ) صورت - د - ط - ل - كب ، - صورت ى - ق .
( 12 ) بى : را - ق ، - صورت را بديدند - آ ، - صورت را بديدندى - ه .