گاهى - برطبق مصلحت ما - سوزنده باشد و گاهى - به خاطر ضرر ما - سوزنده نباشد ، آتش نيست . اگر بگوييم : چرا خداوند آتش را اينگونه آفريد كه خانه يا جامه يا دست ما را بسوزاند ، مانند اين است كه بگوييم ؛ چرا خداوند ، آتش را آتش آفريد ؟ آتش يعنى سوزندگى ، آتش اگر سوزنده نباشد ، آتش نيست . مگر نگفتهاند : « ثبوت الشّىء لنفسه ضرورىّ و سلبه عن نفسه محال » ؟
آرى ، اگر موجودى كه شرّش نادر و خيرش غالب است ، منتفى باشد ، تنها يك قسم از پنج قسم موجود است ؛ يعنى همانكه خير محض است . بنابراين ، جز عالم مجرّدات ، عالمى ديگر موجود نخواهد بود ؛ چرا كه عالم كون و فساد ، عالم تضاد ، تزاحم و اصطكاك است . محال است كه چنين عالمى خلق شود و در آن ، تضاد ، تزاحم و اصطكاك نباشد . آنچه مهم است ، اين است كه چون نظام ، نظامى حكيمانه است ، محال است كه شرّ آن غالب باشد ؛ چرا كه شرّ غالب با حكمت تامّه الهى سازگار نيست ؛ ولى شرّ نادر با آن سازگار است ؛ بلكه ترك خير كثير به خاطر شرّ قليل ، خلاف حكمت است .
فصل بيستوهفتم
در آخرين فصل اين بخش ، بحث دربارهء اين است كه اگر آنچه از انسان صادر مىشود ، مطابق قضاوقدر الهى است ، پس چرا انسان در برابر اعمال زشت خود گرفتار كيفر مىشود ؟ فعل آدمى همچون ديگر پديدههاى جزئى عالم طبيعت ، در عالم تعقّل ، متمثّل و معلوم است و بايد آنچه در علم خداوند ، معلوم و متمثّل است ، در اين عالم تحقّق پيدا كند ، و گرنه به گفتهء خيّام :
مىخوردن من حق ز ازل مىدانست * گر مى نخورم علم خدا جهل بود
پاسخ شيخ الرئيس اين است كه عذاب و كيفر گنهكاران به دليل ملاكهاى پست و زشتى است كه در وجود آنها رسوخ يافته است . آتش عذاب از درون خود شخص