تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
نفس اگر چه زيرك است و خرده‌دان * قبله‌اش دنياست او را مرده دان نفس را تو مى دهى و نيشكر * بهر چه گو زهر چين و خاك خور
« و تحبّبت بالعاجلة ، و راقت بالقليل ، و تحلّت بالآمال ، و تزيّنت بالغرور . » و دوستى مى نمايد دوستى عاجل منقلب به دشمنى بالآخرة ، و به عجب مى اندازد اهل خود را به متاع اندك ، و پيرايه بر خود كرده از اميدهاى دراز ، و خويش را بر آراسته به متاع غرور [ و ] فريب . شعر :
يقين مى دان كه هر چه آرايش است آن * همه جان تو را آلايش است آن تو را چون جاى اصلى اين جهان نيست * به دنيا غرهّ بودن جاى آن نيست جهان بى وفا جز رهگذر چيست * تو را چندين تحمّل در سفر چيست شدى اينجا به يك جو زر چنين مست * ولى صد ملكت آنجا دادى از دست خردمندا تو جانى و تنى اى * چراغى در ميان گلخنى ( 1 ) اى جو خواهد گشت گلخن بوستانت * چراغى كو در اين گلخن نمانت عروسى كو كنون بردار بانگى * منادى كن كه ده كاسه به دانگى
هامش
( 1 ) گلخن : آتشخانهء حمام