ورقاء فهمك لا تنال جنابه * بجناحى الإحساس و الإدراك
هيهات أن تصل العناكب بالّذى * نسجت أناملها ذرى الأفلاك
بلكه در عين عظمت و كبريا و عزّت و علا چنان است كه غبار هيچ حادث و مصنوع از شوارع عدم به دامن احديت او متعلّق نشود . عطّار :
جهانى عقل و جان حيران بمانده * تو در پرده چنين پنهان بمانده
اى ز چشم جان نهان ديدار تو * گم شده عقل و خرد در كار تو
عجز از آن همراه شد با معرفت * كو نه در شرح آيد و نى در صفت
ز آدم قطرهاى را برگزيدست * از آن يك قطره خلقى آفريدست
در آن قطره بسى كردند فكرت * فرو ماندند سرگردان قدرت
فرو شد عقلها در قطرهاى آب * همه در قطرهاى گشتند غرقاب
هزاران تشنه زين وادى برآيند * بدين درگه به زانو اندر آيند
ز عجز خويش مى گويند كه اى پاك * تويى معروف و عارف ، ما عرفناك
وجود جمله ظلّ حضرت توست * همه آثار صنع و قدرت توست
جهان پر نام وز تو نشان نه * به تو بيننده عقل و تو عيان نه ( 1 ) برتر از علمست و بيرون از عيانست * ز آنكه در قدّوسى خود بى نشانست
زو نشان جز بى نشانى كس نيافت * چارهاى جز جانفشانى كس نيافت
عقل در سوداى او حيران بماند * جان ز عجز ، انگشت در دندان بماند
چيست جان در كار او سرگشتهاى * دل جگرخوارى به خون آغشتهاى
نى مكن چندين قياس اى حق شناس * ز آنكه نايد كار بى چون در قياس
هامش
( 1 ) دا ، مج : بيت اوّل و دو بيت آخر شعر محذوف