گر تن من همچو تنها خفته است * هشت جنّت بر دلم بشكفته است
گفت جفتش : الفراق اى خوش وصال * گفت : نى نى ، الوصال است الوصال
گفت : امشب در غريبى مى روى * از تبار و خويش غايب مى شوى
گفت : نى نى ، بلكه امشب جان من * مى رسد خود از غريبى در وطن
گفت : رويت را كجا بينيم ما * گفت : اندر حلقهء خاص خدا
و من كلامه - عليه الصلاة و السلام - : « و اللّه لابن أبى طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى أمهّ » . ( 1 ) « و اللّه ما فجأنى من الموت وارد كرهته ، و لا طالع أنكرته ، و ما كنت إلّا كقارب ورد ، أو طالب وجد ، وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ لِلْأَبْرارِ . » ( 2 )
چون جان تو مى ستانى ، چون شكر است مردن * با تو ز جان شيرين ، شيرين تر است مردن
اين ( 3 ) سرنشان مردن ، آن سر نشان زادن * ز آن سر كسى نميرد ، از اين سر است مردن
بگذار جسم و جان شو ، رقصان بدان جهان شو * مگريز اگر چه حالى شور و شر است مردن
هامش
( 1 ) نهج البلاغه ، خطبهء 5 .
( 2 ) همان : نامهء 23
( 3 ) دا : اى