قصيده
من آن عندليبم ز گلشن جدا * كه جز نالهام نيست برگ و نوا
اسير شكنج قفس سر به جيب * به دام غريبى ز دست قضا
فراق چمن ساخت ديوانهام * به بيگانگى شد دِلم آشنا
شد از دست لطف بهار وطن * به غربت اسيرم بغم مبتلا
چو ياد آيدم همصفيران باغ * گلستان شود دامن از گريهها
مدام آشيانم بُد از برگ گل * كنون مىخلد خار ره زير پا
ز دور فلك نيست آسايشم * به گردش قرينيم چون آسيا
گهى چون سرشكم روان در سفر * گهى نخل آهم ز سر تا به پا
روان لخت دل همره آه ماست * كه گوئى برد برگ گل را هوا
به دل هر زمان آتش شعلهزن * به لب هر نفس وِرد وا حسرتا « 1 »
بود مذهبم عشق صافى و بس * ندانم بهجز مهر و صدق و صفا
زلال محبّت بود مشربم * سرشتند خاكم به آب وفا
دمى راحت از درد هجران نيم * در اين غربتآباد محنتسرا
پى بازگشتن از خاك هند « 2 » * همى داشتم عزم صبح و مسا
ولى رفتن از هند دست تهى * گريبان خاطر گرفتى حيا
پى نذر شهزاده گفتم به دل * ضرور است با تحفه بودن مرا
به زانوى فكرت نهادم سرى * چنين جلوهگر شد رخ مدّعا
برم ارمغانى به ايران زمين * ز آثار اين ملك وحشتفزا
هامش
( 1 ) دو مصرع : در « د » مقدم مؤخر است .
( 2 ) ز هندوستان : نسخهء بدل .