و در آن شهر مراسله از محترمهء مكرّمه « بيو بيگم » صاحبهء مرحومه از مرشدآباد رسيد مشتمل بر اين كه « فرح باغ » كه از باغات عاليهء سركار است به جهت سكونت شما مقرر كردهايم « 1 » ، در هنگام بود و باش اين بلده در آنجا منزل فرمايند ، و اعاظم و اعيان عظيمآباد خصوص نوّاب مستطاب عباس قلى خان بهادر نصرت جنگ سابق الالقاب اصرار بر توقّف در آن بلده داشتند ، و من در ترجيح اندك تأمّلى داشتم و خاطر را بيشتر ميل به عظيمآباد بود به سبب تقدّس و تديّن و خوش رفتارى امرا و اعيان آن بلده بر خلاف دار الشّرب مذكور .
در اين اثنا از متردّدين به سماع رسيد كه به سبب ضعيفهء فاحشهء فاجرهء ملعونه - كه داناى مرشدآباد و از صلب برادر مير امن ناصبى است - بالكليّه ابواب خير در آن بلده مسدود و زياده از سابق بزرگان را از درگاه احديّت به يگانگى حاصل شده است ، استماع اين مقدمه زياده موجب ترجيح عظيمآباد شد ، زيراكه امثال اين فقير را دوستى با هركه مىشود زياده از راه نيكى ذات و خجستگى صفات و اطوار و كردار او است ، و يا آنكه به جهت تمشيت دادن امور فقرا و ذوى الحاجات است ، و هرگاه هر دو نبود ؛ بود و نبودش على السويّه خواهد بود ، پس در خاطر خود مخمّر نمودم كه به سبب حركت دادن عيال و فرستادن عالى حضرت آقا محمّد حسن خراسانى به تمشيت امور ولايت به مرشدآباد بروم و به زودى مراجعت كنم .
هامش
( 1 ) كردهام : « ب » .