تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاحوال ، جهان نما ، سفرنامه ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
- كه صاحب كلان كلكتّه است - خط نوشتند كه نوشته بفرستند كه در راه و منازل كارگذاران سركار كمپنى بهادر در حفاظت و حراست و عزّت و احترام كوتاهى نكنند ، چنان كه خطّ « لارد » در مرشدآباد به من رسيد . مجملا : در روز پانزدهم شهر مذكور به « حيات بخش » كه از باغات سركارى و در شهر « اوده » است نقل مكان كردم ، تمام اعزّه و اعيان مشايعت كردند و سه روز در آنجا بودم ، يك روز و شب از سركار نوّاب ناظر ، و يك روز از سركار نوّاب ميرزا غياث الدّين محمّد خان بهادر ، و يك روز و شب از سركار برادر صاحب و الا مناقب ميرزا سيد ، و صاحب ضيافت به قدر كفاف تمام خلايق كه به مشايعت من آمده بودند آوردند ، و در روز سيّم ياران را وداع كردم ، و در آن هنگام نمىدانم چه گذشت . من و تمام ياران به آه و فغان و گريه و زارى بوديم ، خصوص برادر صاحب مذكور و اولاد او ، سيّما نورچشمى فرزند مقامى بهادر ميرزا كه فرزند خوانده من بود ، آنچه بر من در هنگام مفارقت گذشت :
دل من داند و من دانم و داند دل من
مسلمانان از يك طرف به آه و فغان بودند و هنود ، از يكطرف .

مقدّمهء مهنت « 1 »

نظر به آن‌كه : مهنت - يعنى مرشد آنها - را يكى از اعادى او اسير كرده در جنگل مقيّد و محبوس مىداشت و به من التجا آوردند ؛ قبول كردم ، به شرط
هامش
( 1 ) عنوان : در « ب » نيامده است .