تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاحوال ، جهان نما ، سفرنامه ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
اطلاع اندك مدافعه شد ، چون بسيار بودند و طاقت مقاومت نبود غالب شدند ، و داخل كشتى گرديدند ، و دو نفر با شمشيرهاى برهنه بالاى سر من و آقا محمّد حسن خراسانى ناظر من ايستاده بودند ، و آنا فآنا مرا خوف قتل بود ، و تتمهء ايشان تمام اسباب را به غارت بردند و به جز رختى كه پوشيده بودم و كتب چيز قابلى نگذاشتند ، و علاوه به تهديد و توعيد از ما شراب مىخواستند . چون كتب را ديدند به يكديگر گفتند كه اينها اهل شرب نيستند ، و از بركت كتب از آن مرحله نجات يافتيم ، و كشتى را زير و زبر كردند كه شايد از قسم روپيه چيزى مخفى كرده باشيم ، و تمام ملازمان را برهنه كردند سواى آقا محمّد حسن را ، و نيم ساعت تقريبا به صبح باقى مانده بود كه رفتند . صبح آن شب معاودت به عظيم‌آباد نموديم ، دوستان چون مطلع شدند اول يكى از قوم هنود كه « منشى رام چند » نام داشت و در چند روزى كه بودم اخلاق ناصرى را پيش من مىخواند ، و در طايفهء خود ذى هوش و صالح بود پيش آمد و اظهار غصّه و اندوه و افسوس كرد ، پس دوستان رسيدند و در خانهء عالىشأن سيد كاظم على خان بهادر سابق الذكر كه بر كنار دريا بود منزل كردم ، و از « 1 » فضل الهى و همّت او و ساير دوستان در سه روز تمام اوضاع من بهتر از اوّل منقّح گرديد . و خاطر حزين از نبودن رفيق مشوّش بود كه منشى عزيز اللّه - كه يكى از منشيان جماعت انگريزيه بود و با من از دكهن غايبانه دوستى مىداشت - وارد ؛ و از راه خشكى عازم بنارس بود .
هامش
( 1 ) و از فضل الهى . . . تا عازم بنارس بود : در « ب » نيامده است .