از اعزّهء قزلباشيه روانهء مچهلى بندر شديم ، بعد از انقضاى مدّت سيزده روز يوم چهارشنبه بيست و هفتم شهر مذكور وارد بندر مذكور « 1 » شديم ، حضرات تجّار قزلباشيه چون عالىجناب ميرزا حسين لارى ، و عاليشان رفيع مكان آقا محمّد جعفر خلف حاجى اسد اللّه اصفهانى سابق الذكر ، و آقا اسماعيل خلف حاجى عماد ، و حاجى آقائى دهدشتى ، و آقا مهدى دهدشتى و جمعى ديگر ؛ تقريبا تا سه كوس راه به استقبال آمدند .
عاليشان معلّى مكان فخر الاقران آقا محمّد جعفر سابق الذكر خانهاى بسيار عالى به جهت من كرايه نمود ، و آنچه ضرور مىشد از جزوى و كلّى به دلخوشى تمام حاضر مىساخت ، و در لوازم جوانمردى دقيقه [ اى ] را فرو نگذاشت ، و عاليشان ميرزا حسين لارى به خدمتگذارى جناب ميرزا محمّد حسين مشغول شد .
و از عجايب امور در اين بندر چيزى كه به نظر آمد آن بود كه : جماعت قزلباشيه را كه در آنجا مجتمع بودند با هم به ظاهر متّفق ديدم ، به خلاف اهالى جزيرهء ممبئى كه همه دشمن خونخوار و در پى شكست بازار يكديگرند .
و آقا محمّد جعفر مذكور را با آنكه در سلك تجّار بود نهايت سخى و جوانمرد ديدم .
مجملا : تمام اعيان در مدّت سى و هفت روز كه در آنجا بودم دقيقهاى از رسوم و آداب را مهمل نگذاشتند ، و در شب و روزى دو دفعه حاضر مىشدند ، و به سبب حسن اتّفاق و اخلاق ايشان آن بندر نمونهء از « 2 » ايران شده است ، روز
هامش
( 1 ) مزبور : « الف ، د » .
( 2 ) از : در « ب ، ج » نيامده است .