مصطفاى وقتم و من خداى وقتم « 1 » ، وحلّاج اين دعاوى را به جائى رسانيد كه به قتلش رسانيدند ، بلكه بعضى از صوفيه نيز به قتلش راضى شدند ، نظر به آنكه كشف اسرار وهتك استار ومخالفت ظاهر شرع نمود ، بلكه حلّاج نيز چنان كه نقل نمودهاند قاتلين خود را مصيب مثاب دانست ، چنان كه جمعى از ايشان تصريح نمودهاند به عدم جواز كشف اسرار ، چنان كه گفتهاند . بنابر اين كلمات ؛ هركس از ايشان كه كشف سرّ كرد كشتنى ؛ بلكه سوختنى است ، چنان كه گذشت كه ابوالحسن سيروانى مشرف بر جهنم گرديد واكثر اهل آن را از صوفيان ديد ، وابوبكر يزدانيار خدا را به خواب ديد واو را مژده داد كه از دست بند صوفيان افتاد . عطّار نقل كرده كه : بايزيد در اثناى سفر مكّه به شهرى رسيد ، و چون از آن شهر بيرون رفت مردمان از عقب او بيرون رفتند ، پرسيد كه اينها كيانند ؟
گفتند كه : اينها با تو صحبت خواهند داشت ، پس بايزيد بعد از آنكه نماز بامداد بگزارد ؛ روى به سوى ايشان كرد وگفت : إنّي أنا اللَّه لا إله إلّا أنا فاعبدون ، يعنى منم خدا و نيست خدايى غير از من ، پس مرا عبادت كنيد ، چون اين كلمات را از وى بشنيدند گفتند : اين شخص ديوانه است همه برفتند « 2 » . وايضاً عطّار گفته كه : يك بار بايزيد در خلوت بر زبانش برفت كه سبحاني ما أعظم شأني ، چون به خود آمد مريدان گفتند : شما چنين لفظى گفتيد ! شيخ گفت : خداى تعالى خصم شما باشد كه اگر يك بار ديگر از من اين كلمات صادر شود ، مرا پاره پاره نكنيد ، پس هر يكى را كاردى بداد وگفت كه اگر
هامش
( 1 ) تذكرة الاولياء : 2 / 211
( 2 ) تذكرة الاولياء : 1 / 137 ، تحفة الاخيار : 168