تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان‌زانكه بد مرگى است اين خواب گران‌روح سلطانى ز زندانى بجست‌جامه چون دريم ؛ چه خائيم دست‌چون كه ايشان خسرو دين بوده‌اندوقت شادى شد چو بگسستند بندسوى شادِ روان دولت تاختندكُنده وزنجير را انداختنددور ملك است وگه شاهنشهىگر تو يك ذره از ايشان آگهىور نه‌اى آگه برو بر خودگرىزان كه در انكار نقل ومحشرىبر دل ودين خرابت نوحه كن‌چون نمىبيند جز اين خاك كهن‌ور همى بيند چرا نبود دليرپشت دارد جان سپارد چشم سيردر رخت كو از پى دين فرّخىگر بديدى بحر كو كفّ سخى ؟ آنكه چون ديد آب را نكند دريغ‌خاصه آن كو ديد آنِ دريا را وميغ « 1 »