دانستهاند ؛ به جهت آن است كه ملاحظهء ظاهر حال عاشق نمودهاند ، از بيدارى تمام شب ، واضطراب نبض ، و ضعف تن ، ولاغرى بدن ، و چشم به گودى رفتن ، ونَفَس را تند و بلند كشيدن ، و غير اينها از امورى كه غالباً عارض ديوانگان مىشود ، پس اينها گمان كردهاند كه منشأ عشق فساد مزاج واستيلاء سوداست ، وحال آنكه نه چنين است بلكه امر برعكس است . و همچنين كسانى كه عشق را جنون الهى گمان كردهاند از جهت اين است كه دوائى از براى معالجهء آن نيافتهاند مگر دعا واستغاثه به درگاه خدا ، و نماز و صدقه بر فقراء ، و گرفتن طلسمات وتعويذات از رهبانان وكاهنان چنان كه طريقهء حكماء واطبّاء يونان بوده است ، كه چون از مداواى بيمارى عاجز مىشدند ، يا از شفاى او مأيوس مىگشتند او را به هيكل عبادات خود مىبردند ، وامر به نماز وتصدّق مىكردند ، وقربانى مىكشتند ، و از احبار ورهبان استدعاى دعا و طلب شفا مىكردند ، پس چون آن بيمار شفا مىيافت آن را طبّ الهى وشفاى خدائى و مرض را جنون الهى مىناميدند وآنهائى كه عشق را افراط شوق به اتحاد دانستهاند ، هرچند خوب گفتهاند ، لكن كلامشان مجمل است . وتفصيلش آن است كه : مراد از آن اتحاد يعنى يكى شدن در شخص كدام قسم از اتحاد است ؟ زيراكه گاهى اتحاد ميان دو جسم به هم مىرسد به امتزاج واختلاط در همديگر ، مانند سكنجبين از امتزاج سركه وانگبين ، وحصول اين نوع از اتحاد در دو نفس ممتنع است ، و بر فرض وقوع اتصال ميان عاشق ومعشوق در حالت غفلت وخواب مثلا ، پس يقيناً به اين اتصال مقصودشان حاصل نمىشود ، و آتش عشقشان فرو نمىنشيند ، به اعتبار آنكه
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 358
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٣٥٨