بار ديگر گرد گورستان بگشت * همچو آن شير شكارى گِرد دشت
چون يقين گشتش كه غير پير نيست * گفت در ظلمت ؛ دلِ روشن بسى است
آمد و با صد ادب آنجا نشست * بر عُمر عطسه فتاد وپير جست
مر عمر را ديد ماند اندر شگفت * عزم رفتن كرد ولرزيدن گرفت
پس عمر گفتش مترس از من مَرَم * كِت بشارتها زحق آوردهام
چند يزدان مدحت خوى تو كرد * تا عمر را عاشق روى تو كرد
پيش من بنشين ومهجورى مساز * تا به گوشَت گويم از اقبال راز
حق سلامت مىكند ؛ پرسدت * چونى از رنج وغمانِ بىحدت
نك قراضه چند ابريشم بَها * خرج كن اين را ؛ وباز اينجا بيا « 1 »
قاصر گويد : از اين حكايت موضوعه مستفاد مىشود كه اعتقاد مولوى اين بوده ، اولًا آنكه : بر عمر وحى مىآمده ، وثانياً آنكه : پير چنگى كه هفتاد
هامش
( 1 ) مثنوى : 1 / 57 - 60