و من زيارت مشهد طوس رفته بودم و او بشنيد و با پنجاه سوار از عقب من بيامد و گفت : مىخواهم كه مادام كه در خراسان باشى با تو باشم .
چند روز با وى مصاحبت افتاد ، يك روز آمد و دو خرگوش آورد و گفت كه : من خود زدهام ، گفتم كه : گوشت خرگوش است ، هر كس زده است من نخواهم خورد ، گفت : چرا ؟ گفتم : به قول امام جعفر صادق عليه السلام حرام است ، و چون يكى از بزرگان آن را حرام دانسته ؛ ناخوردن آن بهتر است ، برفت و روز ديگر بيامد و آهوئى بياورد ، و گفت : اين را من زدهام ، به تيرى كه خود تراشيدهام ، و بر اسبى كه نشسته بودم كه از پدران ما در قديم پيش از غارت تخم بر تخم به ما رسيده است .
گفتم : اين همان حكايت مولانا جمال الدّين درگزينى است ، كه با يكى از امراى مغول كه در حوالى همدان است مىنشست ، و با وى دعوى ارادت مىكرد ، روزى پيش وى آمد و دو مرغابى بنهاد و گفت : اين را باز من گرفته و حلال باشد ، مولانا تناول فرمائيد ! مولانا گفت : سخن در مرغابى نيست ، سخن در آن است كه باز تو دوش مرغ كدام پيرهزن را خورده كه او را امروز قوّت گرفتن اين مرغابى حاصل آمده است ، اسب تو نيز دوش جو كدام مظلوم خورده كه او را امروز قوّت دويدن حاصل آمده تا تو بر پشت آن ، آهو بتوانى زد ، مرا خوردن آن روا نباشد ، بردار و ببر كه لايق شماست ، القصه ؛ هر چند كه گوشت آن نخوردم اما درويشان را گفتم بخوريد ، شايد كه چون به نياز آورده كارى برآيد به بركت نيازمندى او .
و هم وى فرمود كه : اين مردمان عجب اعتقادها دارند ! مىگويند كه :
درويش مىبايد گدا و محتاج باشد ، نمىدانند كه حق تعالى هرگز مرشد را
خيراتيه در ابطال صوفيه ( فارسى ) — صفحة 354
مساهمون: محمد علي بن محمد باقر الوحيد البهبهاني ( كرمانشاهي )
ص٣٥٤