و سلام كرد ، گفت : از كجا مىآئى ؟ گفت : از قزوين ، از وى احوال شيخ پرسيد ، كاغذ را به وى داد ، بگشاد و ديد كه در وى نوشته كه عسل و رازيانه ، گفت : شيخ به فراست و كرامت علاج ما دانسته و نوشته ، فرمود كه : آن را حاضر كردند و بخورد ، فى الحال شفا يافت ، و آن سيّد را رعايت بسيار كرد « 1 » .
بابا كمال خجندى « 2 »
چون در صحبت شيخ نجم الدّين مرتبهء تكميل و اكمال يافت ، شيخ خرقه به وى داد و گفت : در ديار تركستان مولانا شمس الدين محمّد مفتى را فرزندى است كه وى را احمد مولانا مىگويند ، خرقهء ما را به دو رسان و تربيت از وى دريغ مدار .
چون بابا كمال به خجند رسيد ؛ ديد جمعى كودكان بازى مىكردند ، و احمد مولانا چون هنوز كودك بود در ميان ايشان آمده بود اما بازى نمىكرد و جامههاى ايشان را نگاه مىداشت ، چون بابا كمال را ديد برخاست و استقبال وى كرده گفت : چند ما جامهء ديگران نگاه داريم و شما جامهء ما نگاه داريد ؟ خدمت بابا وى را در كنار گرفت و در خانهء مفتى آمدند ، گفتند : اين فرزند مجذوب است ، شايد كه خدمت شايسته نتواند كرد ، برادر خرد وى دانشمند مولانا محمد به غايت زيرك است ، بابا گفت : وى نيز با نصيب گردد ؛ اما ما به حوالهء شيخ به خدمت وى آمدهايم .
احمد مولانا در اندك فرصتى تربيت يافت ، وصيت كمالات وى منتشر
هامش
( 1 ) نفحات الانس : 432 - 433 .
( 2 ) مصدر : جندى .