تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
به فرم فرنگى كه آن روز در ايران مرسوم نبود ديدم و قدرى آشنا مىنمود . چون در صحبت باز كرد خواست كه به عنوان بهائيت [ مرا ] از مسلكى كه داشتم بيرون كشاند و در بيابان بىپايان بىمسلكى سرگردانم سازد . صورت حرف او تبليغ بهائيت بود ولى در مقصدش رويه و كيش بهائميّت آشكار مىشد . پس از صحبت چندى مكشوف افتاد كه ايشان همان شيخ محمد مقدّس نماز شب‌خوان است كه به لباس قدس از روى نفاق خود را جلوه داده بود و كس از سيرتش آگاه نبود . در آن حال نويسنده قضيه او و روزگار مولانا شيخ كاشى [ را ] در نظر آورد و برايش استغفار فرستاد . در صورتى كه اين پيش‌بينى در چنين شخصى به هيچ وجه راه عادى نداشت ، و اين نبود جز نورانيت و صفاى روحانيت كه صورت‌هاى برزخيّه اشخاص و مآل امر در آن مرآت روحى انعكاس مىيابد . از اين گونه فراست‌ها از وجودش تراوش‌هاى زيادى داشت كه براى نمونه از فراست و اطلاعش بر سريره و باطن اشخاصى بدين يك قضيه اكتفا شد . شبى در وقت سحر در ميان اوراد و اذكار قنوت اين شعر خواجه را خواند :
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند * آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند
و يك مرتبه از هوش رفت . در آن حال من روشنى در اطاق ديدم كه مثل برق لامعه درخشيد و او را احاطه كرد و تاكنون كه وقت نگارش است اين مطلب در خاطرم مستور بود ، براى اداى حقّش مرقوم افتاد . چون ايّام چندى اين بنده در خدمتش بودم ، در عوالم الطاف گاهى پاره‌اى از كلمات و اسرار گوشزد مىكرد . در شبى كه به رحمت ايزدى پيوست پس از وصاياى مخصوص كه از جمله توصيه بر اين‌كه آداب و القابى كه بر لوح مزار حكما و علما مىنويسند بر لوح او جز اين كلمه نقش نزنند : وفات فقيرالحق اضعف خلق الله محمد كاشانى . و ديگر آن‌كه بر مزارش بقعه‌اى ساخته نشود . و در آن حال مبلغى از پول نقره در خرقه‌هاى مختلفه پيچيده بود بر روى يكديگر ريخته شده صد به دو ريال كم
فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 447 | الشيخ رحيم القاسمي