خود مىبست كه ظلّ سلطان به ديدن او نرود ، ولى مع ذلك جهانگير خان از احترامات لازمه شيخ محمّد كاشى نكاهيده ، و پاس احترامش چندان مىداشت كه موجب حيرت بود ، و الحق اين احترام به مقام آخوند سزاوار بود .
و قشقاى طايفهاى است بزرگ از طوايف ترك ، و قومى بسيار و امّتى بىشمار ، كه در كشور فارس و نواحى او سكونت دارند . . . ارباب دولت و مكنت در ميان آنها بسيارند و نوعاً مردمانى شجاع و دلاور . . . و در زمان ملوك قاجار اسباب اغتشاش و ايجاد اضطراب [ بوده ] و اخلال به امنيّت بسيار وارد مىكردند . . . در حقيقت از ميان اين طايفه ، حكيمى به مثل جهانگيرخان خارق عادتى است كه جز قدرتنمايى حق كه بشر چه قابليتى در كمون اوست چيزى نيست .
مرحوم جهانگير خان در مدّت عمر با مراتب فضل و دانش ، و شيوع لباس عمامه ، كه در غير لباس عمامه كسى به علميت معرفى نمىشد ، هرقدر بزرگان اصفهان اصرار كردند كه عمامه به سر بگذار و حاضر نشد . مثل ظلّ سلطان آنچه تقاضا كرد كه خود را در زى لباس علمى درآورد ، و مرحوم حجة الاسلام وقت حاج شيخ محمّد باقر نجفى محفلى آراسته كرد كه جهانگير خان عمامه به سر بگذارد نپذيرفت و به كلمات حكيمانه همه را عذر خواست . مىفرمود : لباس عمّامه بدان ذلّت نرسيده كه تُركى ايلنشين عمامه به سر بگذارد ، و تُرك بىدانشى بدان مقام نرسيده كه خود را به لباس روحانيت درآورد . و تا آخر عمر به همان لباس تركى ، كلاهى از پوست و قبايى كبود رنگ مىپوشيد ، و فقط به مثل ساير مردمان كاسب شهرى يك عبايى در وقت معيّن براى درس گفتن و وقت نماز به دوش مىگرفت .
مرحوم جهانگير خان در نظم و شعر نيز قريحه خوبى داشته است ، و در اينجا پاره از اشعار او درج مىگردد كه با رباعيّات خيام به طبع رسيده است .
كس نبرد از آب هرگز پى به آتش اى عجب * شد دليلِ آتش دل ، مر مرا چشم پر آب