اى پدر پند كم ده از عشقم * كه نخواهد شد اهل اين فرزند
پند آنان دهند خلق اى كاش * كه ز عشق تو مىدهندم پند
من ره كوى عافيت دانم * چه كنم كاوفتادهام به كمند
در كليسا به دلبرى ترسا * گفتم : اى جان به دام تو در بند
اى كه دارد به تار زنارت * هر سر موى من جدا پيوند
ره به وحدت نيافتن تا كى * ننگ تثليت بر يكى تا چند ؟
نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ابن و روح قدس نهند ؟
لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكرخند ريخت از لب قند
كه گر از سر وحدت آگاهى * تهمت كافرى به ما مپسند
در سه آيينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افگند
سه نگردد بريشم ار او را * پرنيان خوانى و حرير و پرند
ما در اين گفتگو كه از يك سو * شد ز ناقوس اين ترانه بلند
كه يكى هست و هيچ نيست جز او
وحده لا إله الاهو
دوش رفتم به كوى باده فروش * ز آتش عشق دل به جوش و خروش
مجلسى نغز ديدم و روشن * مير آن بزم پير باده فروش
چاكران ايستاده صف در صف * باده خوران نشسته دوش بدوش