يار بىپرده از در و ديوار * در تجلى است يا اولىالابصار
شمع جويى و آفتاب بلند * روز بس روشن و تو در شب تار
گر ز ظلمات خود رهى بينى * همه عالم مشارق انوار
كوروش قائد و عصا طلبى * بهر اين راه روشن و هموار
چشم بگشا به گلستان و ببين * جلوه آب صاف در گل و خار
ز آب بىرنگ صد هزاران رنگ * لاله و گل نگر در اين گلزار
پا به راه طلب نه و از عشق * بهر اين راه توشهاى بردار
شود آسان ز عشق كارى چند * كه بود پيش عقل بس دشوار
يار گو بالغدو و الآصال * يار جو بالعشى والابكار
صد رهت لن ترانى ار گويند * بازمىدار ديده بر ديدار
تا به جايى رسى كه مىنرسد * پاى اوهام و ديده افكار
بار يا بى به محفلى كآنجا * جبرئيل امين ندارد بار
اين ره ، آن زاد راه و آن منزل * مرد راهى اگر ، بيا و بيار
ور نه اى مرد راه چون دگران * يار مىگوى و پشت سر مىخار
هاتف ، ارباب معرفت كه گهى * مست خوانندشان و گه هشيار
از مى و جام و مطرب و ساقى * از مغ و دير و شاهد و زنار
قصد ايشان نهفته اسرارى است * كه به ايما كنند گاه اظهار
عربى سرايان آذرى زبان ( فارسى ) — صفحة 339
مساهمون: جعفر رحمن زاده صوفيانى
ص٣٣٩