پس حضرت مصطفى خطاب به من فرمود كه : « چه
/ 109 A /
مىشود تو را كه لعنت خدا بر تو باد كه ناسزا مىگويى علىّ را و دشنام مىدهى برادر مرا ؟ ! » پس آب دهن خود را بر روى و بدن من انداخت . چون از خواب بيدار شدم ، هر موضع كه آب دهن مبارك آن حضرت رسيده بود ، مسخ شده بود ، چنانچه مىبينى ؛ و مال و اسباب من همگى تباه شد و آيتى گشتم براى سؤالكنندگان .
پس منصور گفت كه : اى سليمان ! آيا شنيدهاى از فضايل علىّ عجبتر از اين دو حديث ؟
اى سليمان ! دوستى علىّ ايمان است و دشمنى او نفاق و كفران . دوست نمىدارد علىّ را مگر مؤمن موّحد ؛ و دشمن نمىدارد او را مگر كافر ملحد .
سليمان گويد كه گفتم : يا امير المؤمنين ! مرا امان مىدهى كه حرفى عرض كنم ؟
گفت : امان دادم تو را ، بگوى .
پس گفتم : يا امير المؤمنين ! چه مىگويى دربارهء كسى كه ايشان را به قتل برساند ؟
گفت : بلا شك و ريب در جهنّم خواهد بود .
گفتم : چه مىگويى دربارهء كسى كه اولاد ايشان و اولاد اولاد ايشان را كشد ؟
سر به زير انداخت و گفت : يا سليمان ! الملك عقيم ، و ليكن رخصت دادم تو را كه از فضايل علىّ آنچه خواهى حديث كن . 355
و روايت كرده صاحب كتاب نهاية الطلب و غاية السؤال - كه او حنبلى بود - به اسناد خود تا به ابن عبّاس كه گفت : روزى به خدمت حضرت رسول - صلّى اللّه