آن سيّدهء زنان عالم بسيار گريست و فرمود كه : « اى پدر ! تو را ديگر كجا دريابم و به خدمت تو كجا خواهم رسيد ؟ »
حضرت فرمود كه : « بر بالاى تلّ حمد وقتى كه در آنجا شفاعت مىكنم . »
پس عرض كرد كه : « اگر آنجا به خدمت تو نرسم ، ديگر كجا مىتوانم رسيد ؟ »
فرمود كه : « نزد صراط كه جبرئيل به طرف راست من ايستاده و ميكائيل به طرف چپ و اسرافيل دامن مرا گرفته و فرشتگان در عقب من ايستادهاند و من ندا مىكنم كه « پروردگارا ! امّت من ، امّت من ، آسان گردان بر ايشان حساب را » و نظر مىكنم به چپ و راست امّت خود و هر پيغمبرى در آن روز مشغول خود باشند و گويند : « پروردگارا ! جان من ، جان من » و من مىگويم : « امّت من ، امّت من » پس اوّل كسى كه ملحق به من خواهد شد از امّت من ، تو خواهى بود و علىّ و حسن و حسين ؛ و از جناب مقدّس الهى خطاب مىرسد به من كه يا محمّد !
/ 108 A /
بدرستى كه اگر امّت تو بيايند با گناهان مانند كوهها ، هر آينه ايشان را به جهت خاطر تو خواهم آمرزيد مادام كه شريك نكرده باشند با من چيزى را در عبوديت خود و دوستى نكرده باشند با دشمنان من . »
منصور گويد كه : چون آن جوان اين حديث را از من شنيد ، هزار درهم و سى جامه به من عطا فرمود و پرسيد كه تو از كدام شهرى ؟
گفتم : از اهل كوفه .
گفت : عربى يا از آزاد كرده ؟
گفتم : عربم .