پس گفت : چنانچه چشم مرا روشن گردانيدى ، من نيز چشم تو را روشن گردانم « 1 » . فردا به نزد من بيا در مسجد فلان و راه را غلط نكنى .
پس از خانهء آن جوان بيرون آمده ، نزد آن شيخ رفتم و آن در مسجد نشسته ، انتظار من مىكشيد . چون مرا ديد ، استقبال من نمود و پرسيد كه : فلان با تو چه كرد ؟
گفتم : چنين و چنان .
گفت : خدا مزد خير به او دهد و جمع كند ميان ما و او در بهشت .
منصور گويد : چون صبح شد ، اى سليمان ! بر استر سوار شدم و روانهء آن راه شدم كه آن جوان نشان داده بود . چون اندك مسافتى راه رفتم ، راه مشتبه شد و صداى اقامت نماز از مسجدى شنيدم ، گفتم كه با اين جماعت نماز بگذارم . پس پياده شدم . قدم در مسجد گذاشتم . ديدم مردى را كه قامت او مثل قامت مصاحب من بود . به دست راست او ايستادم . چون به ركوع و سجود مىرفت ، عمامه از سر او دور مىشد . ديدم كه سر و روى و بدن و دست و پاى او مانند خوك بود .
ندانستم كه چه نماز كردم و چه خواندم در نماز خود از فكر . او چون سلام داد و از نماز فارغ شد ، نظر كرد به سوى من و گفت : ديروز به نزد برادر من رفته بودى و چنين و چنان به تو داد .
گفتم : بلى .
دست مرا گرفته ، برخواست و اهل مسجد تبعيت نموده
/ 108 B /
با ما آمدند .
چون به خانه رسيديم ، به غلام خود گفت كه در را ببند و كسى را مگذار كه داخل
هامش
( 1 ) . س : گردانيدم .