پس گفت : دلالت كنم تو را بر كسى كه نيكويى در حقّ
/ 106 B /
تو به جا آورد ؛ و مرا در اين شهر دو برادر هست كه يكى از ايشان پيشواى قومى از اهل ضلال بود و چون صبح مىشد ، لعن مىكرد علىّ را هزار مرتبه . پس اللّه تعالى نعمت خود را از او بازگرفت ، و او را آيت و علامتى گردانيد از براى سؤالكنندگان ؛ و امروز از جملهء محبّين آن حضرت است ؛ و برادر ديگرى دوستدار اهل بيت است از آن روزى كه متوّلد شده است از مادر . برخيز و برو به سوى او و بنشين نزد او .
پس منصور گفت : و اللّه اى سليمان ! بر آن استر سوار شدم و گرسنه بودم و آن شيخ نيز برخواست و حضّار مجلس و اهل مسجد همگى برخواستند و رفتيم تا به در خانهء آن مردان .
شيخ گفت كه : نگاه كن ، بنشين نزد او . پس در را كوبيدم و آن جماعت كه با ما بودند ، همگى رفتند به منازل خود . پس جوانى گندمگون از آن خانه بيرون آمد به سوى من . چون استر را ديد ، گفت : مرحبا به تو ؛ و اللّه كه نپوشانيده به تو ابو فلان ( يعنى آن شيخ برادرش ) اين خلعت را و بر اين استر سوار نكرده مگر به جهت اينكه تو را دوست خدا و رسول يافته . اگر تو مرا خوشحال سازى ، من هر آينه تو را خوشحال مىسازم .
پس منصور گفت كه : اى سليمان ! به خدا سوگند كه من رشك مىبرم از اين حديثى كه شنيدهام و تو هم خواهى شنيد . خبر داد مرا پدرم از جدّم از پدرش عبد اللّه كه گفت : در خدمت حضرت رسول - صلّى اللّه عليه و آله - در خانهء مطهّر آن حضرت نشسته بوديم كه حضرت فاطمه آمد و حضرت امام حسين را بر دوش