پس به نزد عمر آمده ، به او گفتم كه تو سؤال كن .
او نيز چنان گفت كه : مىترسم كه مرا تعيير كنند بنو عدىّ .
پس نزد عثمان آمده ، التماس كردم كه تو سؤال كن .
او نيز چنين گفت كه : خائفم از سرزنش بنو اميّه .
چه هريك ايمان خود را مىدانستند ، خائف بودند كه مبادا پردهء ايشان دريده شود و رسوا شوند . پس به خدمت مرتضى علىّ - عليه السلام - آمدم و آن حضرت به شتر آب مىكشيدند ، به جهت بستان و باغات خود . پس گفتم : يا امير المؤمنين ! پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود كه : جنّت مشتاق است به چهار كس از امّت من . پس تو سؤال
/ 93 A /
كن كه آن چهار كس كياناند ؟
آن حضرت فرمود كه : « به خدا قسم كه سؤال خواهم كرد كه اگر من يكى از آن جماعت باشم ، هر آينه حمد و سپاس مىكنم خداى را - عزّ و جلّ - و اگر نبوده باشم ، سؤال مىكنم از خداى تعالى كه مرا از جملهء ايشان و دوستدار ايشان گرداند . »
پس آن حضرت - صلوات اللّه عليه - آمد و من هم با آن حضرت آمدم تا آنكه به خدمت رسول اللّه رسيديم . سر مبارك آن حضرت در كنار دحيهء كلبى بود . چون دحيه آن حضرت را ديد ، برخواست و سلام كرد بر او و گفت : « يا امير المؤمنين ! بنشين و سر مبارك پسر عمّ خود را در كنار خود گير كه تو احقّى به اين امر از من . »
پس بيدار شد حضرت رسول و سر خود را در كنار علىّ بن ابى طالب ديد ، گفت : « يا ابو الحسن ! نه آمدهاى مگر به جهت حاجتى . »